گفت و گو با پرويز كلانتري
ایران درودی یكی از مهمترین نقاشان معاصر ایران است كه سالها تلاش او برای ارتقای هنر نقاشی چیزی نیست كه بتوان به راحتی از آن گذشت. سالها حضور موثر در صحنه هنر از او چهرهای ساخته است كه نظراتش در زمینه هنر حتما قابل توجه است. گفتوگوی پرویز كلانتری با ایران درودی اما حكایت جالبی است كه پس از چهاردهه تكرار میشود.
نزدیك به چهل سال قبل، زمانی كه خانم درودی برنامههای «شناسایی هنر» تلویزیون را تهیه و اجرا میكرد، از پرویز كلانتری، جوان هنرمند آن زمان دعوت كرده بود تا در برنامهاش حاضر باشد و حالا پس از این همه سال پرویز كلانتری كه حالا خود از استادان مسلم نقاشی ایران است در روزی كه سرتاسرش گرفتار بود، پذیرفت بخشی از گرفتاریها را بسپارد به همسرش و از كوچهپسكوچههای دولت بیاید به خیابان توانیر و روبهروی هنرمندی بنشیند كه پیش از او و با او عمری را در فضای نقاشی ایران قلم زده است.
اواخر مصاحبه مشخص شد جناب كلانتری روزنامهنگاری را دوست دارد و حتی در فاصلهای كه به علتی، وقفهای در گفتوگو افتاد به یكی از ما گفت اگر نقاش نمیشد آرزو میكرد روزنامهنگار شود و خانم درودی هم كه، پیشینه سالها روزنامهنگاری دارد در ستون هفتگی یكی از دو روزنامه مهم آن زمان و صدالبته برنامههای تلویزیونی كه اعلام شد. بنابراین كار ما میتوانست ساده باشد اما نبود و احتمالا این برمیگشت به آنكه مشكلات حوزه هنرهای تجسمی آنقدر زیاد است كه از هر گوشهاش كه شروع كنی آنقدر حرف وجود دارد كه دو استاد مسلم كه از همه جوانب آن اطلاع دارند میروند به سمتی كه آن حرفها و گلایهها را مطرح كنند اما به هر حال از آن گفتوگوی دوستانه، این، آن چیزی است كه میتوان گفت چكیده آن است.
به هر حال نمایشگاه خانم درودی هنوز هم برقرار است. تا 22 خرداد از ساعت 9 صبح تا 5 بعدازظهر و جمعهها هم از ساعت 2تا 5بعدازظهر. این نمایشگاهی است كه بانوی نقاشی ما آرزویش را داشته. تابلوهایش را از فرانسه و خیلی جاها آورده است به سرزمیناش تا مردماش آن را ببینند در همان بین در پاسخ این سؤال كه سهم تاثیرپذیری شما از فرهنگ فرانسه در آثارتان چهقدر است میگوید: «من هم مانند بسیاری از هموطنانم دارای حافظه تاریخی هستم كه بسیار قویتر از مسائل اكتسابی است. گرچه من نقاشی را در فرانسه آموختهام اما در فرهنگ وطنم ریشه دارم. نقاشی در باور من هنریست كه ملیت خلاقش را آشكار میكند.
من به ملیتی كه در آثارم هویداست، افتخار میكنم.» یكجا آقای كلانتری وقتی قرار است مصاحبه را تمام كند میگوید خانم درودی همیشه و در تمام سالها تعصب همكارانش را داشته و همانجا هم مشخص میشود كه آنها نزدیك به چهل سال قبل در یك برنامه تلویزیونی با هم گفتوگوكرده بودند. یعنی خانم درودی، پرویز كلانتری را دعوت كرده بود به برنامهاش و حالا كه چهل سال بعد است و این دو بزرگ حالا بیشتر از چهل سال تجربه را اضافه كردهاند با آنچه داشتهاند روبهروی هم نشستهاند تا این گفتوگو شكل بگیرد.
سما بابایی- آرش نصیری
پرویز كلانتری: ایران عزیز، اول از همه به تو تبریك میگویم. من تازه از سفر رسیدهام و به این خاطر هنوز نمایشگاهت را ندیدهام، اما یكصدا از دیگران تعریف شنیدهام. پیشتر از هر چیز باید بگویم كه من با تو آشنایی دیرینهای دارم و فكر میكنم با حضور یافتن در این گفتوگو ارادت قلبی را به یك همكار قدیمیادا میكنم، ترجیحم این است كه، وقتی راجع به “ایران درودی “سخن میگویم، به قبیلهای كه “درودی”از آن آمده است، نیز اشاره كنم، چرا كه با یك نقاش قدیمی، متعلق به جریان نقاشی معاصر ایران، روبهرو هستم.
ما صاحب میراث فرهنگی مهمیهستیم با عنوان “ نقاشی معاصر ایران”كه مدتی پس از جنگ جهانی دوم شكل گرفت و تجربههای نویی در آن پدید آمده، این جریان هماكنون 70 ساله است. درودی یكی از شخصیتهای مهم این قبیله است، اما در این میان یك نكته مهم دیگر هم وجود دارد و آن اینكه چرا ما نباید هنوز موزهای داشته باشیم كه آثار هنرمندی چون شما یا سایر همنسلانمان در آن به صورت دایم به نمایش گذاشته شود تا اگر كسی خواست راجع به آثار “درودی” تحقیق كند،منبع موثقی داشته باشد.
ایراندرودی: فكر میكنم كه، در شرایط كنونی هنر نقاشی، این انتظار بسیار زیادی است. باید نخست توجه كنیم كه عملكرد همین موزهای كه هماكنون وجود دارد، در سالهای اخیر چگونه بوده و تا چه اندازه در جهت پیشرفت هنر نقاشی و شناساندن هنرمندان معاصر ایران حركت كرده است تا به ضرورت حضور موزه یا موزههای دیگر بپردازیم.
كلانتری: این موزه نیست، بیشتر شبیه گالریای است كه برای مدتی محدود آثار را به نمایش میگذارد. در حالی كه موزه در تمام دنیا، تعریف خاص خودش را داشته و كاتالوگ، بروشور، كتاب و غیره دارد. با این اوصاف، موزه هنرهای معاصر تهران اصلا كاركرد یك موزه را ندارد.
درودی: ر هنر نقاشی ما كمبودهای بسیاری وجود دارد كه نبود مكانی دایم برای نمایش آثار، تنها بخش كوچكی از آن است.
كلانتری: با این وجود، قبول داری كه این ضرورت باید وجود داشته باشد و الان وجود ندارد؟
درودی: در شرایطی كه ما از ابتداییترین حقوق اجتماعی؛ یعنی بیمه برخوردار نیستیم، چگونه میتوان انتظار داشت كه موزهای برای آثارمان تاسیس شود.
كلانتری: البته بزرگداشتها و تجلیلهایی كه در این سالها انجام شده است، نشان داده كه بسیاری از نقاشان معاصر را پذیرفتهاند.
درودی: اما برای من و تو كه تا كنون چنین اتفاقهایی نیفتاده است. این نخستین نمایشگاه رسمیام در وطنم، 33 سال پس از نمایشگاهم در موزه هنرهای زیبای مكزیك است. معتقدم كه چراها و اماها و شایدها را باید فراموش كرد تا بتوان هنر نقاشی را به جامعه شناساند و از كورهراهها به مسیر اصلی رسید. این هنرمند است كه تعیینكننده ارزشها و شاهراهها است. اوست كه جامعه را به دنبال خود میكشاند... مسلما پیشگامان سختیهای بیشتری را متحمل شده و میشوند. تردیدی نیست كه تاریخ ایران را هنرمندان این سرزمین نوشتهاند. تحسینبرانگیز است كه با وجود كمبود فرهنگ نقاشی طی قرون، “هنر نو “ كشورمان، فاصله زمانی كوتاهی را طی كرده تا به این مرحله رسیده است، هرچند سهم پیشگامان از دشواریها و تلخكامیها بیشتر بوده است و در مقام یك زن مشكلاتم چند برابر شما مردان بوده است.
كلانتری: این البته درباره نقاشی است، چون مثلا، در ادبیات معاصر، شعرای نامیزن بسیار است.
درودی: دقیقا به نوبه خودم دشواریهایم به عنوان زن نقاش بیشتر از مردان بوده،چراكه نقاش زن را حتی در جوامع غربی زیاد جدی نمیگیرند و در مهمترین موزههای دنیا آثار كمتری از هنرمندان زن دیده میشود. به عنوان مثال، در تاریخ نقاشی فرانسه تا دوره امپرسیونیستها، نامیاز هیچ زنی برده نشده است، به خصوص اینكه اصطلاح زنانهبودن برای بیرنگ كردن ارزش آثار زنان هنرمند به كار رفته است. من شكایتی از این بابت ندارم، چرا كه معتقدم هنر جنیسیت ندارد. از طرفی، اگر اثر “سلطهای بودن”، “ از این گونه رستم”یا “طغیان كویر” زنانه است، یكی از مواردی است كه به زن بودنم بیش از همیشه میبالم.
كلانتری: درست است، اما شرایط هم به گونهای نیست كه بگویند، ما مثلا “ایران درودی”را به عنوان نقاش نمیخواهیم. بگذار مساله را به گونه دیگری مطرح كنم. در حال حاضر، جغرافیای تهران بسیار گسترده است و هر روز شاهد ساخت و سازهای بسیاری هستیم، چرا نباید ضرورت ساخت یك موزه در میان این همه ساختمانهای ریز و درشت حس شود كه آثار هنرمندانی امثال تو را در آن به نمایش گذارد ؟
درودی: اتفاقا به مساله مهمیاشاره كردی. در نمایشگاه “جاودانه خلیج فارس” 207 اثرم به نمایش درآمده است كه تعدادی از آنان را از مجموعهداران قرض گرفتهام. بسیاری از این كارها را از پاریس آوردهام، به این خاطر كه باور دارم آثار من متعلق به این سرزمین است و در اینجا است كه هویت پیدا میكند.
فقط در ایران است كه هویت این آثار و آفرینندهاش جایگاهی دارند وگرنه اضافه شدن یك نقاش دیگر به هزاران نقاش جهان، مساله من نیست. “جاودانه خلیج فارس “ یا “سلطهای بودن “در هر جایی دیگر جز ایران مفهوم خود را از دست میدهد، مشخص میكنم مفهومش را از دست میدهد نه ارزشش را. آنچنان به این اصل معتقدم كه از عرضه آنان در حراجها یا برای فروش به جایی به جز ایران خودداری میكنم.
این آثار صفحاتی از تاریخ هنر معاصر ایران هستند و نباید پراكنده شوند. امیدوارم زمانی برای آنها جایی ساخته شود. من انسانی آرمانی هستم و آرزو دارم آثارم در ایران باقی بماند، ولی اگر شرایط زندگیام مرا مجبور كند برخلاف آرزویم عمل كنم، به خودم ایراد نخواهم گرفت. هر اتفاق مهم در زمان خودش پیش آمده و خواهد آمد. “زمان” تعیینكننده ارزشها و صادقترین داور است.باید امیدوار بود كه جامعه به خاطر نیازهای خود راه درستی را انتخاب كند، كمااینكه در زمانی كوتاه آثار هنرمندان ما راهی بازارهای خارج از كشور شدهاند. وقتی اثر “نفت” من كه “شاملو” آن را رگهای زمین، رگهای ما خواند، در مطبوعات معتبر دنیا منتشر شد، روز بعد این شهرت جهانی من همچون كارمند عادی تلویزیون دفتر ورودی تلویزیون را امضا كردم و هیچ چیزی در زندگی من عوض نشد.
حالا هم، بهرغم استقبال غیر عادی مردم، انتظاری ندارم. باز هم آثار را به منزل بازخواهم گرداند و چون با قابهایشان جای بیشتری میگیرند، آنان را از قابهایشان در خواهم آورد. معتقدم كه سهم ما نقاشان از خوشبختی به خاطر لحظههای خلاقیت آنچنان زیبا و باشكوه است كه در ازای آن میتوان تمامیناكامیها را پذیرفت و به همین دلیل است كه با استحكام بیشتری از همیشه، به پا ایستادهام تا اعلام كنم كه نمایشگاه “جاودانه خلیج فارس” من نقطه عطفی است در معنا دادن به هفتادسال عمرم و این یادگاری است كه برای نسل فردا میگذارم و مسوؤلیت نگهداریشان را به آنها میسپارم و یادآور میشوم حفظ حرمت جامعه در حفظ حرمت هنر و هنرمندانش است. جایی نوشته بودم كه من موزهای میخواهم به تعداد قلبهای انسانها، هنوز به گفته خود باقی هستم. كلانتری نازنین، هنرمندان جوان ما باید از سختیهای حرفهشان بگذرند تا به مغز استخوانشان رخنه كند. اینجا است كه به صلابت و استحكام یك هنرمند میرسند.
آفرینش ودیعهای است الهی. برای دریافت این هدیه انسان میباید درون خود را از نیازها و آرزوها بزداید تا خلاقیت در آینه روحش با تلالو هر چه بیشتر انعكاس پیدا كند. اگر هنرمند، مانند هر انسان دیگری، با مشكلات روزمره زندگی روبه روست، او هم عضوی از جامعه است.تفاوت او در این است كه از مشكلات و خواستههای خود فراتر رود. او باید پیش از دیگران، خویشتن خویش را بپذیرد و حرمت ودیعهای كه دریافت میكند به جان بخرد. من، به عنوان فرد كوچكی از جامعهام، سپاسگزار مردمانی هستم كه میراث تاریخ پرشكوه ما را به من دادهاند تا من بتوانم به عنوان یك هنرمند قرن بیست و یكم ادعا كنم كه از وارثین هنر ایران هستم.
كلانتری: اما جوانان ما تجربیات شما را ندارند و مشكلاتشان كماكان بر قوت خود باقی است.
درودی: مشكلات آنها چیزی جدا از مشكلات حرفهشان نیست، اگر چه امروزه شرایط فعالیت آنان آسانتر از نسل ما است. امروز در تهران صد گالری وجود دارد، در حالی كه در دورهای كه ما شروع به كار كردیم، حتی یك گالری هم نبود. به یاد دارم كه تالار فرهنگ را تبدیل به گالری كردم و با پانلها و نورافكنهایی دالانهایی برای نمایش آثار به وجود آوردم. چیزی به اسم كارت دعوت مرسوم نبود. نقدی در روزنامهها نوشته نمیشد. رایانه و اطلاعرسانی هم وجود نداشت. اكنون با فشار یك دكمه میتوان هزاران نفر را از وجود یك نمایشگاه مطلع كرد. اینها امكانات قرن ما است كه در اختیار نسل جوان قرار گرفته است. اگر خیلی عجله دارند، این دیگر مشكل آنها است.
شهروند: اشاره به این داشتید كه نگاه عرصههای بینالمللی به آثار ایرانی خوشبینانهتر شده، پس
چرا هنوزدر داخل ایران تحول مهمیرخ نداده است؟
درودی: تصور نمیكنید كه اصطلاح بینالمللی برای شهر دبی قدری مبالغهآمیز است ؟ ولی اگر سوال شما را با حذف عرصههای بینالمللی بپذیرم، باید بگویم به طور كلی در تمام دنیا سرمایهگذاری برای نقاشی مرسوم است. از طرفی، در این 70 سال گذشته، ما نقاشان حركتی عظیم را شروع كردیم كه جامعه همگام با ما نبوده است.سنت چندهزارساله ما برای سرمایهگذاری قالی بوده و هست. غرب به خاطر داشتن فرهنگ نقاشی در این هنر سرمایهگذاری كرده است، در حالی كه همان طور كه از ابتدای صحبتمان بارها اشاره كردیم، ما هنوز از داشتن موزهای، برای نمایش دایم آثار هنرمندان برجسته، محرومیم و موزه هنرهای معاصر نیز نمیتواند این رسالت را به طور دایم انجام دهد.
كلانتری: ماموریت موزه هنرهای معاصر زمان ساخت چیز دیگری بود و به همین خاطر در حال حاضر این ضرورت احساس میشود جایی وجود داشته باشد كه این آثار 70 ساله در آن به نمایش درآید.
درودی: و تاكید میكنم به صورت دایم.
كلانتری: دقیقا. موزه كار خودش را كرده و میكند، اما نیاز به مكانهای دیگری است كه تا كنون تلاشی در این زمینه صورت نگرفته است.
درودی: شنیدهام از سالها پیش تا كنون قرار است بین موزه فرش و موزه هنرهای معاصر “نشنال گالری”ساخته شود كه هنوز بودجه آن تامین نشده و از قرار تامین بودجه آن بر عهده شهرداری است. به همین خاطر سرنوشت آثار بسیاری از هنرمندان، در سالهای آتی، مشخص نیست.
كلانتری: همان طور كه ما نمیدانیم الان آثار ضیاپور كجاست.
درودی: البته نمیتوان این مساله را نادیده گرفت كه این مسایل باید به شكل بخشخصوصی مرتفع شود. در طول تاریخ، افراد ثروتمند حامیان هنر بودند. اگر “داوینچی “امكان تجربه و به كارگیری اختراعاتش را میداشت، اصلا سرنوشت جهان عوض میشد و شاید از سیصد سال پیش ما طیاره و تانك میداشتیم. سرمایهگذاری در زمینه هنر بسیار سازنده است، چرا كه استقلال مالی هنر اصلی است الزامی و حمایت مادی برای رشد هنر الزامیتر.
كلانتری: بد نیست به این نكته هم اشاره كنیم در هیچ كجای دنیا این گونه فعالیتها در حوزه دولت نیستند. موزه “تیت گالری “كاملا شخصی است یا بسیاری از موزهها توسط هیاتامنا اداره میشود، اما ما ایرانیها همه چیز را دولتی میدانیم.
درودی: یكی اینكه زمانی كه پای دولت به این مسایل كشیده میشود تبعیض به وجود میآید.گرچه برخی از فعالیتهای غیردولتی هم با این دست مشكلات مواجه هستند و نگاهی صرفا مادی دارند. در گذشته، اكثر نقاشان امپرسیونیست در فقر و تنگدستی زندگی كردهاند. در شرایط كنونی دولت باید هنرمندان را به رسمیت بشناسد و كمترین حق انسانی را برایشان قایل شود و برای هنرمند به عنوان یك شهروند شاغل حق بیمه و بازنشستگی قایل شود.
كلانتری: میخواهم حرف شما را اصلاح كنم كه گفتید امپرسیونیستها بعد از مرگشان مشهور شدند این برای گذشتهها است. در قرن اخیر، در سراسر اسپانیا، هنرمندان زنده موزه دارند یا “پیكاسو “و “سالوادور دالی “در زمان حیاتشان و حتی بسیاری از هنرمندان جوان در زمان حیاتشان صاحب شهرت، ثروت و موزه میشوند، اما در گذشته هنرمندی مانند “ونگوگ “بعد از مرگش مشهور شد.
اگر “خوان میرو “82 سال عمر نمیكرد، اگر پیكاسو 87 سال عمر نمیكرد ؟
كلانتری:”تاپیس “چهطور در جوانیاش به شهرت رسید؟ میخواهم بگویم جهان عوض شده و از همان آغاز ارزش هنرمند مثل “اندی وارهول “ شناخته میشود. البته اینها ریشههای فرهنگی دارد. همان طور كه شما اشاره كردید ایرانیها به زمین نگاه میكنند و به همین خاطر فرش را دوست دارند، در غرب بیشتر به دیوار نگاه میشود به همین خاطر نقاشی را دوست دارند. این تفاوت دو فرهنگ و دو نگاه است كه باعث میشود مردم عادی هم در غرب از نقاشی اطلاع داشته باشند. در ایران این اطلاعات در شعر وجود دارد.
در همین 70 سال عمر نقاشی معاصر ما، اكنون با نسل جدیدی روبهرو هستیم كه امكانات فوق العادهای دارد و میتواند از آن بهره بگیرد. “پرویز تناولی “ میگوید: وقتی من آثار جوانان را مشاهده میكنم، انرژی میگیرم. یك مشكل اساسی در ایران این است كه دولتمردان و همه امور عادی زندگی برخورد سیاسی دارند. انتظار آنها از نقاشی یك چماق سیاسی است و هنوز یاد نگرفتهاند كه به این هنر به شكل حرفهای نگاه كنند. بالاخره این ضرورت اندكاندك حس میشود كه این برخوردها به شكل حرفهای صورت گیرد.
درودی: به هر حال ما نمیتوانیم كمبود تاریخ فرهنگ هنر نقاشی را، كه از دوران “مانی “ وجود داشته است، نادیده بگیریم. تازه از زمان “كمالالملك” است كه نقاشی در ایران به عنوان هنرمطرح میشود.
كلانتری: دقیقا، اما در این مدت اتفاقات خوبی رخ داده است. برای مثال، زمانی كه من كتابهای درسی را نقاشی میكردم، ماموریت داشتم تا از چند گرافیست دعوت به همكاری كنم. آن زمان جوانان فقط نقاشی رنگ روی بوم را میدانستند، اما الان جوانان قابلیتهای بسیاری دارند و تعداد حیرتانگیزی جوان داریم كه تصویرگری كتاب میكنند. این نشان میدهد كه جهان در حال حركت است.
درودی: اتفاقا در بیینال اخیر تهران، كه من به عنوان داور در آن حضور داشتم و تعداد زیادی از هنرجویان در این نمایشگاه شركت كرده بودند، متوجه شدم كه جوانان ما خودآگاه یا ناخودآگاه میراث فرهنگی چندهزار ساله خود را حفظ كردهاند با سلیقه و استعداد شگفتانگیزی و تاریخ ما بر این نكته صحه میگذارد كه ما گهواره هنر و بنیانگذار حقوق بشر در جهان هستیم. اما نقاشی هنر نو در كشور ما جوان است و هنرجویان ما در پرورش استعدادهایشان میباید آموزش درست ببینند. اگر جوانان ما گذشته و فضایی مانند اسپانیا داشتند، حتما امروز در جهان میدرخشیدند. ضرورت چیزهایی را به وجود میآورد و این را نباید به حساب پیشرفت گذاشت.
من در هنر سختگیرم و فكر میكنم مهم ترین رسالت ما پیشكسوتان این است كه نمونه صداقت در ارایه آثار باكیفیت باشیم.نسل من كتاب درباره نقاشی و نقاشان نداشت،حتی وقتی در دانشگاه شریف “شناسایی هنر “ تدریس میكردم، ناچار به دانشجویان كتاب «جامعه شناسی هنر» «نوشته دكتر» حسین آریانپور را توصیه میكردم حال آنكه امروز كتابهای زیادی با كیفیت و ترجمههای خوب داریم یا زمانی كه در مطبوعات فعالیت میكردم، تنها یك ستون در هفته به نقاشی اختصاص داشت. اكنون تمام مطبوعات به این هنر توجه خاص دارند. چنین حركت مثبت مطبوعات تنها به خاطر پیشرفت ما در هنر نقاشی نیست، ضرورت زمانه هم هست.
شهروند: آقای كلانتری شما به جوانانی اشاره كردید كه در این حیطه فعالیت دارند و در عین حال خانم درودی به مردمیاشاره كردند كه اندكاندك با هنر آشنا شدهاند و نگرش هنری جامعه زیاد شده است، پس چهطور است كه هنوز هنر به سطح زندگی عادی مردم نفوذ نكرده است و هنرمندان با همان مشكلاتی روبهرو هستند كه در آغاز داشتند.
كلانتری: ساختار جامعه هنری ایران بسیار قبیلهای است. قبیله نقاشان، شاعران، موسیقی دانان و....، یعنی من كمتر آرشیتكتی میشناسم كه دو خط شعر از اخوان ثالث بداند یابرعكس. پس تمام این قبایل در پیلههای بسته خود نفس میكشند. در جهان وضعیت به اینگونه نیست.اول قرن، سوررئالیسم ابتدا در جمع شاعران متولد شد و بعد به نقاشی سرایت كرد و به هنرهای دیگر؛ چون این داد و ستد فرهنگی میان گروههای مختلف هنری وجود دارد، در حالی كه در ایران اینگونه نیست. همین اواخر مینیمالیسم از معماری و نقاشی به ادبیات رسوخ كرد.
من اگر بخواهم قراری برای مصاحبه بگذارم، هیچ جایی وجود ندارد. قبلا پاتوقهایی بود. در سالهای خیلی دور، پاتوق هنرمندان جاهایی مثل كافه فردوسی یا كافه نادری بود و در سالهای میانه، هنرمندان پاتوقهایی داشتند مثل كافه پیروز كه بعدها به كافه “پالاس” منتقل شد. الان تنها خانه هنرمندان است كه خیلی جان ندارد ما را كنار هم جمع كند، پس این قبیلهها هیچ دادوستد فرهنگی با هم ندارند. میخواهم از ایران درودی بپرسم كه شعرا یا نویسندگان به نمایشگاهش آمدهاند ؟
درودی: تعدادشان زیاد بود، مثل آقای خرمشاهی. در این ازدحام به درستی چهرهها را نمیدیدم و اسامیشان را به خاطر ندارم.
كلانتری:طبیعی است چون تو را میشناسند، تو از قدیمیهای تلویزیون وسینمایی. در آخر بدم نمیآید كه این مساله را یادآوری كنم كه، در سالهای بسیار دور، «درودی»یك برنامه تلویزیونی داشت كه با من مصاحبه كرد و از همان زمان متوجه شدم كه چه تعصبی در مورد هنرمندان دارد، در حالی كه خیلیها به همدیگر حسودی میكردند. سالها بعد هم وقتی “عباس كیارستمی”فیلم “طعم گیلاس “را به فستیوال كن میبرد، هنگام ورود به فرودگاه “پاریس “هیچ كدام از هموطنان به استقبالش نرفته بودند. حال آنكه ایران او را تا كن همراهی كرد.
درودی: برای هنرمندان كشورم احترام خاصی قایلم. بزرگترین دسته گلها را برایشان میفرستم و از هر فرصتی برای ادای احترام به آنها استفاده میكنم. تصویرهنرمند ایرانی و پشتیبانی و حمایت هموطنانش از او برایم بسیار مهم است. در جشنواره كن، رادیو و تلویزیونهای فرانسه با اعتبار زیادی از آقای “عباس كیارستمی” و اینكه هنوز فیلمش به جشنواره نرسیده است، صحبت میكردند. از تاریخ رسیدن او به فرانسه مطلع شدم و برای استقبالش به فرودگاه رفتم. تعجب كردم كه چرا هنرمندان دیگر نیامدهاند. در آن روز به خصوص، باز رانندگان ترن، در فرانسه، اعتصاب كرده بودند. به همین خاطر، فرودگاه خیلی شلوغ بود.
رادیو مرتبا اعلام میكرد كه هنوز فیلم منتخب ایران به جشنواره نرسیده است.با دردسر بسیار با او همراه شدم و تایید جای رزرو شده او را گرفتم. در هواپیما ما را خیلی دور از هم نشاندند در فرودگاهكنبود كه ایشان متوجه این موضوع شدند كه من با پرواز بعدی به پاریس بازخواهم گشت. روز بعد، از تلویزیون شاهد اهدای نخل طلایی به هنرمند ایرانی بودم. پاداشم را دریافت كرده بودم. ناگفته نگذارم كه پوستر نمایشگاه من در موزه از تلفیق تابلوی نفت و چهرهام را ایشان ساختند كه شاهكار شگفتی است.
كلانتری: و خلاصه اینكه هیچ وقت نشنیدم پشت سر همكارانت بدگویی كنی.
درودی: چون همانطور كه گفتم به همه آنها تعصب داردم در نمایشگاه “تناولی “آنقدر بلند داد زدم كه “تو آبروی هنر معاصر ایرانی” كه دیگران فكر كردند من از بستگانش هستم.
