افتخار میکنم که فشندکی ام ...

 

سلام

همه فشندکی ها در سراسر ایران و جهان باید به فشندکی بودن خود افتخار کنند چون فشندک طالقان دارای مشاهیر و اساطیر زیادی می باشد.حال تعدادی از مشاهیر روستای فشندک طالقان را به شما معرفی میکنم.

امیدوارم در آینده نزدیک شاهد افتخار آفرینی فشندکی های عزیز در سراسر ایران و جهان باشیم.

توجه : برای دیدین اطلاعات از مشاهیر بر روی عکسها یا متن کلیک کنید.

با تشکر محسن معمولی(حاج رضوان)

 

ناصر اهل روستای فشندک...

 

پرویز کلانتری مردی از روستای فشندک ...

fashandak.فشندک 

دکتر بیژن اهل روستای فشندک و متولد سال ۱۳۱۷ است پدر او...

فشندک.fashandak

عیسی و عبدا.. امیدوار  دو برادر فشندکی هستند که...

(فشندک.fashandak

خاطرات برادران فشندکی امیدوار

فشندک.fashandak

 

ملا محمدسعید فشندکی

اولین خوشنویس قرآن در...

فشندک

این مطلب اختصاصی وبلاگ روستای فشندک طالقان است در صورت درج مطلب درسایت دیگر منبع را ذکر کنید.

ملا محمدسعید فشندکی(یکی از اولین خوشنویسان قرآن در طالقان)

ملا محمدسعید فشندکی اهل روستای فشندک بود و ...

فشندک

ملا محمد سعید فشندکی، خوشنويسي که قرآن مکتوب به دست خود را در سال 1297 هجري قمري به عنوان مهريه همسرش شهربانو، قرار داد که او نيز آن را وقف کرد.
 
ما از این فشندکی عزیز در حد چند خط توانستیم مطلب پیدا کنیم.
اگر کسی اطلاعات جامع تری از این استاد بزرگ پیدا کرد آن را برای ما ارسال کند.

این مطلب اختصاصی وبلاگ روستای فشندک طالقان است در صورت درج مطلب درسایت دیگر منبع را ذکر کنید.

باز پخش سریال ستایش به مدیریت فیلمبرداری استاد ناصر محمود کلایه

سلام علیکم و رحمته..

همشهریهای عزیز

سریال «ستایش» به کارگردانی سعید سلطانی  و فیلمبرداری همشهری عزیزمان استاد ناصر محمد کلایه از هفدهم تیر ماه هر شب از شبکه آی‌فیلم به روی آنتن می‌رود.

فشندک

 سریال «ستایش» که دو سال قبل از شبکه سه سیما به روی آنتن رفت، اکنون قرار است از هفدهم ماه جاری هر شب ساعت 22 و 30 دقیقه از شبکه آی‌فیلم پخش شود.

نرگس محمدی، مهدی پاکدل، داریوش ارجمند، سیما تیرانداز، مهدی سلوکی، زهرا سعیدی، محمود عزیزی و ... از جمله بازیگران این سریال هستند.

داستان این مجموعه 47 قسمتی درباره دو پدر به نام‌های حشمت فردوس و محمود نادری است که تمام امیدشان را به آینده پسرانشان بسته‌اند تا شاید آرزوهای دیرینه‌شان به بار بنشیند.

سری دوم مجموعه «ستایش» نیز به کارگردانی سعید سلطانی ساخته می‌شود.

این مطلب اختصاصی وبلاگ روستای فشندک طالقان است در صورت درج مطلب درسایت دیگر منبع را ذکر کنید.

خاطرات برادران فشندکی امیدوار

عبدالله و عیسی امیدوار با موتورسیکلت و خودروی سیتروئن‌شان به همه جای دنیا سفر کرده‌اند

6 ماه، 6 ماه با قبایل وحشی آمازون و آفریقا زندگی کرده‌اند؛ کنار اسکیموها در شمالی‌ترین نقطه قطب شمال سورتمه‌سواری و ماهیگیری کرده‌اند؛

 فیلم‌های مستندشان اولین فیلم‌های مستند از زندگی آدمخوارها و اسکیموهاست و با همه اینها عیسی امیدوار خودش را جهانگرد نمی‌داند؛ او معتقد است همه این سختی‌ها را تنها و تنها برای یک هدف معین متحمل شده است؛ برای ارضای یک کنجکاوی؛ تحقیق و پژوهش روی گونه‌های مختلف آدمیزاد تا سر در بیاورد این موجودات دو پا از کجا آمده‌اند و به کجا قرار است بروند!

خاطرات سالیان سال سفر را نمی‌توان در 4 صفحه تعریف کرد. عیسی امیدوار هم نگران همین است؛ اینکه مجبور باشد حرف‌هایش را درز بگیرد و چیزهای مهمی که یک عمر صرف به دست آوردنشان کرده است، ناگفته بماند.

 با همه این نگرانی‌ها، وقتی شروع به صحبت می‌کند، زمان و مکان را به دست فراموشی می‌سپاری؛ ناخودآگاه خود را سوار کلکی می‌بینی روی رودخانه‌ای پرپیچ و خم میان جنگل‌های آمازون؛ جایی که کروکودیل‌ها داخل آب و مورچه‌های گوشتخوار روی خشکی چشم به راهت هستند و قرار است سر پیچ بعدی، در میان جمعی از وحشی‌های آمازون پیاده شوی.

5 قاره با موتورسیکلت

«موتورسیکلت را انتخاب کردیم که بتوانیم راحت در کوره راه‌ها و مناطق جنگلی رفت و آمد کنیم؛ موتور را راحت می‌شد سوار کشتی کرد؛ بی‌آنکه هزینه زیادی برای جابه‌جایی‌اش پرداخت کنیم  و با وانت به‌راحتی جابه‌جا می‌شد؛

 این شد که با 2موتورسیکلت سفرمان را به سمت مشرق‌زمین آغاز کردیم و درمورد فرهنگ مردم هندوستان، افغانستان، مالزی و... تحقیقات بی‌شماری انجام دادیم، بعد راهی استرالیا شدیم؛ حدود یک سال آنجا بودیم.

 در میان ابوروجینی‌ها که از قدیمی‌ترین بومیان ساکن استرالیا بودند ماه‌ها زندگی کردیم و اولین فیلم مستندمان را آنجا از زندگی آنها تهیه کردیم. بعد دوباره به آسیا برگشتیم و رفتیم ژاپن؛ 2 ماه آنجا بودیم و بعد رفتیم به سمت آمریکا».

برادران امیدوار وارد آلاسکا شدند و از آنجا به قطب شمال رفتند و مدتی با اسکیموها زندگی کردند؛ «به شمالی‌ترین نقطه قطب شمال رفتیم و آنجا با اسکیموها زندگی کردیم؛ جایی که دمای هوا 65 درجه زیر صفر بود. آن اسکیموها حالا دیگر نیستند؛ همه‌شان شهری شده‌اند. دولت کانادا مدتی در نقاط پایین‌تر خانه‌های چوبی زیبایی برایشان ساخت، آنها هم آمدند مدتی در آن زندگی کردند اما دوباره به خانه‌ها‌یشان برگشتند.

وقتی قدم به قطب شمال گذاشتیم، خیلی‌‌هایشان تا به حال سفیدپوست ندیده بودند و از وجود دنیای خارج از قطب باخبر نبودند؛ دنیایی که در آن از برف و یخ خبری نیست و مردم تلویزیون تماشا می‌کنند. بعد رفتیم آمریکای مرکزی؛ می‌خواستیم راجع به قبایل بدوی ساکن در آمریکای مرکزی تحقیق کنیم، میان سرخ‌پوستان آمریکا برویم و به یک سؤال اساسی پاسخ دهیم؛ سؤالی مربوط به پیدایش نخستین انسان‌ها در ‌آمریکا؛ اینکه نخستین انسان‌ها ـ یعنی همان بومیان آمریکایی، نه سفیدپوستان ـ چگونه به آمریکا آمده‌اند.

 برای کشف پاسخ این سؤال، 3 سال قاره آمریکا را زیرپا گذاشتیم و با بومیان منطقه زندگی کردیم؛ با آداب و رسوم آنها، افسانه‌هایشان، نشانه‌های به‌جا‌مانده از تمدن گذشته‌شان و... آشنا شدیم و به این نتیجه رسیدیم که در عصر دوم یخبندان زمین، گروه‌هایی از مغولستان به سیبری آمده‌اند و کم‌کم راهشان را به سمت‌ آمریکا پیدا کرده‌اند، یعنی حدود 25 هزار سال قبل. این‌طور که مطالعات نشان می‌دهد در 24 هزار سال قبل در قاره آمریکا هیچ انسانی زندگی نمی‌کرده و این خیلی جالب است که بدانیم اولین انسان‌های آمریکا کی و چرا پا به این قاره گذاشته‌اند».

13 روز روی رودخانه

«وقتی آمریکای شمالی را زیر پا گذاشتیم، به آمریکای جنوبی و مرکزی رسیدیم. مدتی در بوگوتا ـ پایتخت کلمبیا ـ  زندگی کردیم.

یک ماه و نیم مهمان دانشگاه بوگوتا بودیم؛ در آنجا مطالعه کردیم، وسایل و تجهیزات مورد نیاز برای سفر و زندگی میان قبایل را فراهم کردیم و بعد از طرف دانشگاه برایمان دیداری با رئیس‌جمهور وقت کلمبیا ترتیب دادند.

 رئیس‌جمهور ما را پذیرفت و به ما بسیار احترام گذاشت؛ ما هم یک جلد مصور زیبا از رباعیات حکیم عمر خیام را که به 4 زبان نوشته شده بود، به او هدیه دادیم. از دیدن کتاب خیام بسیار خوشحال شد و با هیجان گفت من خیلی خیام را دوست دارم.

بعد به ما گفت برادران امیدوار از من چه می‌خواهید؟ ما هم که منتظر چنین فرصتی بودیم، از او خواهش کردیم دستور بدهد نیروی هوایی ارتش کلمبیا به ما یک پرواز بدهد به مقصد میتوکه یک دهکده ماهیگیری بود.

 اهالی «میتو» به خاطر عبور و مرور سفیدپوستان به منطقه، تقریبا به روز بودند و زبان اسپانیولی می‌دانستند.

 آقای رئیس‌جمهور همان‌جا گوشی تلفن را برداشت و به نیروی هوایی دستور داد برای ما پروازی به مقصد میتو ترتیب دهند؛ این شد که بعد از دیدار با رئیس‌جمهور با 500 کیلو وسیله که برای جنگل‌های آمازون تدارک دیده بودیم، مقداری هدیه برای مردم بدوی آمازون و یک موتور قایق ـ که قرار بود قایق ما را در رودخانه آمازون جلو براند ـ سوار یک هواپیمای یک موتوره شدیم و به دهکده ماهیگیری رفتیم.

یکی دو هفته آنجا بودیم و با محلی‌ها در مورد سفرمان صحبت کردیم؛ همگی سعی در منصرف کردن ما داشتند و می‌گفتند مسیری که می‌رویم، حیوانات بسیار خطرناکی دارد اما از آن خطرناک‌تر آدم‌های بین راه هستند؛ همان‌هایی که قرار بود در میان آنها زندگی کنیم و برایشان پارچه‌های رنگی و عروسک و بادکنک کادو ببریم.

 هیأت‌های کاتولیک هم در میتو بودند؛ آنها هم می‌گفتند به این سفر نروید اما ما گفتیم می‌رویم و برای شما هم اطلاعات می‌آوریم. قبل از ما هیچ کسی به دل‌ جنگل‌های آمازون قدم نگذاشته بود یا اگر رفته بود، به نقاط محدودی رفته بود. کاتولیک‌ها از حرف من استقبال کردند و 2 نفر را برای همراهی ما فرستادند. یک قایق که از بدنه درخت ساخته شده بود از آنها خریدیم و موتوری را که همراه آورده بودیم پشت قایق بستیم و راه افتادیم.

 13 روز روی یکی از شعبات رودخانه آمازون در حرکت بودیم؛ روزها قایقرانی می‌کردیم و شب‌ها به ساحل می‌آمدیم و می‌خوابیدیم. رودخانه پر از ماهی‌های گوشتخوار، تمساح و... بود. وضع خشکی از آب هم بدتر بود؛ جنگل‌های آمازون پر بود از مار و حیوانات وحشی. کوچک‌ترین حیوانش مورچه‌های گوشتخواری بودند که دسته‌جمعی حمله می‌کردند. در دل جنگل‌های آمازون به اولین قبایل بدوی برخوردیم؛ مردمان بسیار بدوی که هیچ لباسی به تن نداشتند.

 اولین قبیله‌ای که دیدم یاگواها بودند. برای باز کردن باب دوستی با آنها، گوشت شکار و پارچه‌های رنگی به‌شان دادیم؛ البته اعتماد کردن به آنها کار بسیار دشواری بود اما می‌توانستیم با آنها دوست شویم. 6 ماه بین قبایل مختلف آمازون زندگی کردیم؛ بین افرادی که عادت به تلافی و آدمکشی داشتند. از زندگی‌شان فیلم و عکس گرفتیم و در مورد فرهنگ و رسومشان تحقیق کردیم.

در این مدت، اتفاقات جالب بسیاری برایمان رخ داد؛ مثلا به آنها پارچه‌های رنگی کادو دادیم و ازشان خواستیم موقع عکس گرفتن خودشان را بپوشانند ولی آنها ضرورت پوشیدن لباس را نمی‌فهمیدند و می‌گفتند بدن ما ایرادی ندارد که آن را بپوشانیم. سرانجام دیدیم پارچه‌ها را به در و دیوار خانه‌هایشان زده‌اند.

 وقتی از دل‌ جنگل‌ها بیرون آمدیم و به شهر بازگشتیم، تمدن شهر بیشتر برایمان خودنمایی می‌کرد؛ زندگی در شهر بسیار به روز بود؛ مردم لباس‌های آخرین مد به تن داشتند؛ آنها از ما و ماجراهایی که تعریف می‌کردیم، استقبال می‌کردند.

دیدار ما از آمازون برایشان بسیار جذاب و جالب بود. از مجلات، رادیو و تلویزیون برای مصاحبه با ما می‌آمدند و برایمان سخنرانی در دانشگاه‌های معتبر ترتیب می‌دادند؛ درست مثل 100 سال قبل که سیاحان انگلیسی و فرانسوی به دیدن جاهای ناشناخته ایران آمده بودند».

به پاس موفقیت در آمریکا

برادران امیدوار بعد از 7 سال گشت و گذار و مطالعه روی قبایل بدوی آمازون، به فرانسه رفتند و در آنجا از طرف کمپانی سیتروئن یک ماشین سیتروئن کادو گرفتند و بعد برای تجدید  دیدار به ایران بازگشتند؛ «پس از 7 سال آمدیم ایران و 3 ماه بعد تصمیم گرفتیم به شکرانه موفقیت‌هایی که در قاره آمریکا کسب کرده بودیم، به زیارت خانه خدا برویم.

این بار با تجهیزات کامل‌تر عازم خانه خدا شدیم؛ از طریق جنوب ایران به کویت رفتیم و از آنجا وارد عربستان سعودی شدیم.

یکی  دو هفته در شهر ریاض بودیم و در دانشگاه الریاض برای دانشجویان سخنرانی کردیم که خیلی مورد توجه واقع شد. رئیس دانشگاه ـ که یک استاد مصری بود ـ ما را به سلطان عربستان معرفی کرد. به ملاقات او رفتیم و در مورد سفرمان برایش گفتیم. او معتقد بود ما در بیابان‌ها گم می‌شویم. گفت بگذارید شما را با هواپیما به مکه بفرستیم ولی ما گفتیم شما برایمان دعا کنید، ما می‌خواهیم با پای خودمان از صحرا بگذریم و به مکه برسیم.

گفت که من دعا می‌کنم و به ژاندارم‌‌های راه هم می‌سپارم که هوایتان را داشته باشند؛ این شد که با سیتروئن‌مان عازم صحرای ربع‌الخالی شدیم. تا چشم کار می‌کرد ماسه بود و ماسه. مدتی که در صحرا رفتیم، توفان شن درگرفت؛ توفانی که ماشین‌مان را زیر ماسه مدفون کرد و باعث شد 7 روز در دل بیابان‌ها گم شویم.

شرایط خیلی بدی بود؛ آبمان تمام شده بود، غذای کافی نداشتیم و کم‌کم داشتیم از زندگی قطع امید می‌کردیم که تعدادی از اعراب بدوی ما را پیدا کردند. با کمک شترهایشان ماشین را از زیر ماسه‌ها بیرون کشیدند و ما را تا واحه بردند.

 آنجا به ما بنزین دادند و با یک راهنما به سمت مکه به راه افتادیم. در مکه میهمان شهردار مکه بودیم و توانستیم فیلم مستندی از خانه خدا بسازیم که اولین فیلمی بود که از خانه خدا تهیه می‌شد. بعد از زیارت خانه خدا به جده رفتیم و از طریق دریای سرخ وارد آفریقا شدیم».

شکار به خاطر دوستی!

برادران امیدوار در ساحل سودان پیاده شده و از آنجا عازم جنوب سودان شدند؛ جایی که اینکاها در آن زندگی می‌کردند؛ «از شکار خوشم نمی‌آید. کشتن حیوانات کار لذت‌بخشی نیست اما در جنوب سودان به ناچار 2 فیل شکار کردیم تا گوشت آن را به اینکاها پیشکش کنیم.

اینکاها کاملا برهنه بوده و اصلا پارچه ندیده بودند. پارچه‌های رنگی‌ای که به‌شان دادیم، برایشان بسیار جالب بود؛ البته آنها از الیاف درختان برای خودشان چیزهایی می‌بافتند».

 سفر برادران امیدوار اینجا به پایان نمی‌رسد اما فضا برای تعریف‌کردن قصه زندگی کسانی مثل آنها کم است. برادران امیدوار کتاب سفرنامه‌شان را منتشر کرده‌اند که برای آنها که می‌خواهند بقیه ماجرا را بدانند ،خواندن‌اش خالی از لطف نیست.
آخرین مرحله سفر برادران امیدوار سفر به قطب جنوب بود. آنها در معیت یک هیأت علمی کشور شیلی عازم قطب جنوب شدند و به مدت 2 ماه به بررسی و سفر در این قاره منجمد پرداختند.

کره زمین در سعدآباد
حاصل سال‌ها سفر کردن و پژوهش برادران امیدوار درباره قبیله‌ها و نژادهای گوناگون بشری هم‌اکنون در مجموعه تاریخی کاخ سعدآباد به نمایش درآمده است.

fashandak

فشندک

 برادران امیدوار و موتورسیکلت‌شان در قاره آمریکا.

فشندک

برادران امیدوار برای برقراری دوستی با افراد قبیله‌ها به آنها عروسک و بادکنک هدیه می‌دادند. عکسی که می‌بینید مربوط به کودکان قبیله یاگواست که در جنگل‌های آمازون زندگی می‌کنند.

فشندک


این هم یک بازی خطرناک؛ کودک را حدود 5 متر به بالا پرتاب می‌کنند و  در زمان فرود فقط چند سانتی‌متر پیش از آنکه بدنش به چاقو برخورد کند، چاقو را افقی می‌کنند و آنگاه کودک میان بازوان بازیگر جای می‌گیرد.


فشندک

 بمبئی. بعد از اینکه آتش گداخته به طول 5 متر مهیا شد، مردان و بچه‌ها به ترتیب با پای برهنه از روی آتش عبور می‌کنند.

فشندک

 صحرای ربع‌الخالی. برادران راه گم‌کرده امیدوار، زیر سایه خودروی سیتروئن‌شان آخرین قطرات آب را می‌نوشند.

فشندک

این هم عیسی؛ کنار اسکیموها در قطب شمال

فشندک

 این هم عکس برادران امیدوار است روی رودخانه‌ای که از جنگل‌های آمازون می‌گذرد. برادران امیدوار برای رفتن میان قبایل مختلف، 6 ماه روی این رودخانه قایق رانده‌اند.

فشندک

 این هم برادران امیدوار در کنار صحرانشینان بدوی عرب؛ کسانی که جانشان را در بیابان ربع‌الخالی نجات دادند.

فشندک

 سیتروئن برادران امیدوار


در جست‌وجوی خورشید

«یکی از هدف‌هایی که از زندگی در میان اینکاها داشتیم، این بود که بدانیم چه چیزی آنها را وادار کرده  برای زندگی به ارتفاعات کوه‌های آند بروند.

 10 هزار سال قبل کوه‌های آند در دوره یخبندان زمین، قابل سکونت نبود و هزاران سال طول کشید تا یخبندان این زمین‌ها آب شود. چه چیز آنها را مجبور کرده که سرزمین‌های خوش آب و هوای پای کوه را بگذارند و به ارتفاعات صعب‌العبور بروند؟»
به اعتقاد امیدوار، اینکاها از بافرهنگ‌ترین قبایل آمریکای جنوبی هستند؛ «آنها مردمان اهل فکری بوده‌اند و در جنگل‌های آمازون زندگی می‌کردند، به نیروی ستارگان و به‌‌خصوص خورشید علاقه فراوانی داشتند و این گوی نورانی همیشه آنها را به سوی خود فرا می‌خوانده است.

یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌های آنها در طول تاریخ، خانه خورشید بوده؛ جایی که خورشید ذره ذره در آن فرو‌رفته و ناپدید می‌شود. اینکاها متوجه شدند که خورشید پشت کوه‌های آند می‌نشیند و همین باعث شد تصور کنند خانه خورشید بر بالای این ارتفاعات است؛ بنابراین در طول زمان
آرام آرام به سمت آن حرکت کردند؛ یعنی به سمت ارتفاعات آند رفتند. وقتی اینکاها بالاخره به ارتفاعات آند رسیدند، فهمیدند که خورشید از جایی دورتر عبور می‌کند؛ آن سوی اقیانوس.

آنها بالای کوه آند معابد بسیاری برای خورشید ساختند و کم‌کم از طرف دیگر کوه به قصد رسیدن به خانه خورشید سرازیر شدند؛ آن‌قدر پیش رفتند تا به ساحل اقیانوس رسیدند و آنجا ماندند و شهرهایی بنا کردند. بعد از تدبر در اقیانوس فهمیدند در اقیانوس کبیر جریان آب از قطب جنوب شروع می‌شود، به سواحل جنوبی شیلی و پرو رفته از آنجا به غرب و جنوب غربی جزایر بلوتری می‌رود و بالاخره به سرزمین اینکاها برمی‌گردد؛

برای همین هم به قصد رسیدن به خانه خورشید قایق ساختند و آن را به اقیانوس انداختند. آنها بعد از سفر با قایق از سرزمینی که خورشید در آن غروب کرد ـ یعنی استرالیا ـ سر در آوردند و فکر کردند آنجا همان خانه خورشید است. جالب است بدانید که بعضی بومی‌های استرالیا از آمریکای جنوبی به آنجا آمده‌اند».

همه از خطر می‌پرسند!

«مردم تا مرا می‌بینند، از خطرات راه می‌پرسند؛ اینکه مثلا آقای امیدوار چطوری تا به حال آدمخوارها شما را نخورده‌اند؟ آقای امیدوار کروکودیل‌ها ترسناک نبودند؟ نمی‌ترسیدید بومیان آفریقا شما را اسیر کنند و... . هیچ‌کدام آنها از دستاوردهای ما نمی‌پرسند؛

اینکه چرا چنین خطراتی را به جان خریده‌ایم. اینکه کسی صرفا برای ماجراجویی، جان خودش را به خطر بیندازد و جایی برود که هیچ آدمی تا به حال آنجا نرفته، کار منطقی‌ای نیست. هیچ‌کس نمی‌پرسد چرا ما‌ه‌ها بین آدمخوارها زندگی کرده‌اید، یا این همه راه رفتید آفریقا یا قطب شمال. همه ظاهر قضیه را می‌بینند؛ نکات هیجان‌انگیز ماجرا را».
سال 1333 ـ زمانی که برادران امیدوار مسافرت‌شان را آغاز کردند ـ هنوز تکنولوژی به نقاط دورافتاده جهان راه نیافته بود و دنیا جاهایی داشت که پای هیچ بنی‌بشری به آن باز نشده بود. هنر برادران امیدوار هم همین بود؛ تهیه فیلم مستند از جاهایی که مردم فکر نمی‌کردند وجود خارجی داشته باشد.


قطره‌ای از دریا


عیسی امیدوار دوست دارد طرح کوچکی از کره زمین را در مجموعه سعدآباد ایجاد کند؛ «دلم می‌خواهد قبایل و تمدن‌های گوناگون را بازسازی کنم، از مجسمه‌ها و نمادها برای بهتر نشان‌دادن آداب و رسوم و طرز زندگی استفاده کنم.

خوب می‌شود اگر چنین فضایی در اختیارم بگذارند. فضای موزه در حال حاضر محدود است. البته قرار است از هفته آینده دکوراسیون موزه عوض شده و موزه بازسازی شود.

با همه این حرف‌ها، مقدار زیادی از عکس‌ها و وسایل در انباری خانه خودم و برادرم در شیلی است؛ وسایلی که به دلیل کمبود فضا، فرصت به نمایش درآمدن پیدا نکرده‌اند».

برادرم؛ بهترین دوستم

برادران امیدوار همه جا با هم شناخته شده‌اند؛ عیسی و عبدالله 2 برادر جسور و ماجراجو؛ 2 پژوهشگر ایرانی. رابطه برادری وقتی اختلافی نباشد، بهترین رابطه‌هاست؛ پیوندی که عیسی و عبدالله را بعد از سالیان سال ـ با وجود کیلومترها فاصله ـ به هم نزدیک نگه‌می‌دارد؛ «برادرم عبدالله، بهترین دوستم بود. همیشه با هم بودیم چون یک هدف مشترک داشتیم؛ ت

حقیق روی نژادهای مختلف بشری. عبدالله حالا ساکن شیلی است. در آمریکای‌جنوبی بسیار سرشناس است و در نمایشگاه‌های مختلف شرکت می‌کند. مردم آمریکا و اروپا با کارهای ما از طریق عبدالله آشنا هستند».

این مطلب اختصاصی وبلاگ روستای فشندک طالقان است در صورت درج مطلب درسایت دیگر منبع را ذکر کنید.

خسرو زرعکانی یاهمون خسرو آشپز خودمون

سلام علیکم.یه تشکر دارم از آقای فیروز محمود کلایه عزیز که از سان فرانسیسکو پیام فرستاند و گفتند فامیلی خسرو باریکانی نیست و زرعکانیه.ممنون

فشندک طالقان

کسی نیست که تو فشندک قیمه های اون رو نخورده باشه

خسرو زرعکانی یا همون خسرو آشپز یک نعمت برای فشندک محسوب میشه

خسرو کسی هست  که با غذاهای خوبش خاطرات زیادی رو برای فشندکی ها تداعی می کنه

فشندک طالقانفشندک طالقان

یادم هست مراسم چهلم پدر بزرگم محمد قاسم معمولی بود.ما به فشندک رفته بودیم و مشغول تدارک مراسم بودیم.شب قبل از مراسم  تا صبح به همراه خسرو مرغ یرخ میکردیم.با این که زیاد کار نمیکردیم بریده بودیم اما خسرو پرتلاش و خسته گی ناپذیر یک تنه کار میکرد. شب ما رفتیم خوابیدیم صبح که آمدیم دیدم اون بنده خدا هنوز بیداره و داره کار میکنه.

راستی یک چیز که برام جالب بود این بود که صبح روز چهلم خسرو برامون رو در یکی از قابلامه ها حدود یک شونه  تخم مرغ سرخ کرد که خیلی خیلی خوشمزه بود و چسبید اطرافیان میگفتند ظاهرا این رسم که صبح مراسم ها تخم مرغ سرخ میکنند.

تو فشندک شب اولی که یک نفر فوت میکنه خسرو عدس پلو میذاره که به قول معروف Number One

بعضی وقت ها که زحمات خسرو رو میبینم پیش خودم فکر میکنم که اگر این بنده خدا نبود فشندکی ها برای گردوندن مراسمشون چقدر به زحمت می افتادند.

همشهری های عزیز باید قدر آدمهایی مثل خسرو باریکانی رو بدونند.

فشندک طالقان

در آخر یک پیشنهاد برای خسرو عزیز دارم این که یک کم روغن کمتر بریز تو غذاها تا افراد پا به سن گذاشته با خوردن غذاهای تو که با تمام وجودشون دوست دارند مشکلی براشون پیش نیاد.

در پایان برای خسرو عزیزآرزوی موفقیت میکنم.

محسن معمولی(حاج رضوان)

تیرماه ۹۲            

این مطلب اختصاصی وبلاگ روستای فشندک طالقان است در صورت درج مطلب درسایت دیگر منبع را ذکر کنید.


 

نمایش مستند شهید بزرگوار مصطفی میثاقی

سلام علیکم

اخبراْ در تاریخ ۲۲/۴/۱۳۹۱ در شبکه سوم سیما در برنامه بر سکوی افتخار مستندی از شهید مصطفی میثاقی پخش شده است.

این مستند در روستای فشندک ساخته شده است و در آن به زندگی شهید بزرگوار مصطفی میثاقی میپردازد و در آن با پدر و مادر و دوستان آن شهید صحبت شده است.

و در آخر مستند بهمن محجوبی (یاسر) شعر زیبایی را در وصف آن شهید می خواند.

بزودی ویدیو این مستند را در وبلاگ روستای فشندگ قرار می دهیم.

نایب الزیاره شما در مشهد مقدس هستم.

محسن معمولی

سلام علیکم

بالاخره به قول خود وفا کردیم و در کمترین زمان مستند بر سکوی افتخار که به زندگی شهید بزرگوار مصطفی میثاقی فشندک اختصاص داشت رو برای نمایش خدمت شما فشندکی های عزیز قرار دادیم.

توجه :برای دیدن مستند شهید مصطفی میثاقی روی نمایش مستند کلید کنید و سپس دکمه پلی رو بزنید و صبر کنید که نمایش آغاز شود.

نمایش مستند مصطفی میثاقی

 

این مطلب اختصاصی وبلاگ روستای فشندک طالقان است در صورت درج مطلب درسایت دیگر منبع را ذکر کنید.

شهدای عزیز روستای فشندک طالقان...

سلام عزیزان

روستای فشندک افتخار این را دارد که در جنگ تحمیلی ۱۷ شهید داده است.

از تمامی فشندکی های عزیز تقاضا دارم اگر مطلب یا موضوعی درباره شهدای فشندک دارند برای ما ارسال کنند.


فشندک


و شهادت هنر مردان خداست…

این رسم همیشگی مردان خداست که تنها با شهادتشان همچون غنچه ای شکوفا می شوند و با عطر وجودشان دلِ هر آشنا و غریبی را با خود می برند. شگفت آور، در زمانه ای که درِ باغ شهادت به گمان بسته است و بادهای خزان، برگ های به ظاهر سبز و در باطن زردِ درخت تنومند انقلاب را یک به یک جدا می کند. جوانانی از نسل سوم انقلاب که هنوز فرصت و مجال جوانه زدن پیدا نکرده، ناگاه سر بر می آورند، جرقه ای می زنند، روشنایی می بخشند و آرام و بی ادعا خاموش می شود. این رسم همیشگی مردان خداست که با گمنامی شان نام، با فنایشان وجود، با بی ادعایی شان ادعا و با خاموشی شان روشنایی را معنا می بخشند.

روحشان شاد و یادشان تا همیشه تاریخ بلند آوازه باد

 

این مطلب اختصاصی وبلاگ روستای فشندک طالقان است در صورت درج مطلب درسایت دیگر منبع را ذکر کنید.

پرويز كلانتري مردي از روستاي فشندك...

فشندك

پرویز کلانتری طالقانی در شنبه روز نخست فروردین ۱۳۱۰ در روستای فشندک طالقان زاده شد. وی از کودکی علاقهٔ خود را به رنگ‌ها نشان داد و به گفتهٔ خودش از کودکی با خط خطی کردن دیوار همسایه‌ها کشیدن نقاشی انتزاعی را تمرین می‌کرد. او در دانشکدهٔ هنرهای زیبای تهران درس خواند و در سال ۱۳۳۸ در رشتهٔ هنرهای تجسمی دانش آموخته شد.

او در دانشکده با همایون صنعتی‌زاده رییس دانشکدهٔ هنرهای زیبا آشنا شد و این آشنایی موجب راهیابی او به موسسهٔ انتشاراتی فرانکلین ناشر کتاب‌های درسی و نشریهٔ پیک گشت. به این ترتیب به تصویرگری کتاب‌های درسی روی آورد.

فعالیت‌ها
کلانتری در مراکز هنری از جمله دانشکدهٔ هنرهای زیبای تهران و کالج هنری کودکان در کالیفرنیا کار کرده و مدتی مدیر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در تهران بوده‌است. تاکنون در نمایشگاه‌های گروهی و انفرادی بسیاری در داخل و خارج از ایران، شرکت کرده‌است و یک اثر از آثار این نقاش برجسته، درفهرست تمبرهای ویژه سازمان ملل به چاپ رسیده‌است. هم چنین تابلوی مشهور شهر ایرانی از نگاه نقاش ایرانی او در مقر سازمان ملل قرار دارد.

از سال ۱۳۵۳ با شروع نقاشی‌های کاهگلی، دورهٔ تازه‌ای را در زندگی هنری خود آغاز کرد که تا امروز آن را ادامه داده‌است. تابلوهای او جلوه‌ای ملموس از زندگی مردمان کویر و ساحل را در خود دارد. او بیش‌تر با تابلوهای کاهگلی‌اش شناخته می‌شود[۱] و حتی بسیاری او را پایه گذار سبک کاهگلی می‌دانند اما به گفتهٔ خودش پیش از او مارکو گریگوریان اولین کسی بود که این کار را کرد، هرچند شیوهٔ کلانتری برخلاف گریگوریان که کاملا انتزاعی و مدرن بود، ملایم تر و طبیعی تر است. وی می‌گوید «من نقاش مناظر خاک آلود مملکتم هستم» به همین دلیل است که او در بیش تر کارهایش فضاها و نمادهای روستایی و بومی را تصویر می‌کند. وی هم‌چنین از هنرمندان بنام مکتب سقاخانه است.

او نویسنده و روزنامه نگار نیز هست و تا کنون چند مجموعه داستان منتشر کرده و کتاب‌های "ولی افتاد مشکل ها"،"چهار روایت" و "نیچه نه، فقط بگو مشداسماعیل" ازجمله آثار اوست. هم چنین مقالات هنری متعددی از این هنرمند درخصوص ارتباط هنر و هنرمند ایرانی، درنشریات ایرانی منتشرشده‌است.

نمایشگاه‌های انفرادی
۱۳۳۰ گالری استتیک
۱۳۴۰ دانشکده هنرهای زیبا تهران
۱۳۴۹ دانشکده هنرهای زیبا تهران
۱۳۵۱ گالری سیحون، تهران
۱۳۵۲ موزه کرمان
۱۳۵۴ گالری سیحون، تهران
۱۳۶۶ گالری کتاب سرا، تهران
۱۳۶۹ گالری کتاب سرا، تهران
۱۳۷۰ گالری کلاسیک اصفهان
۱۳۷۰ گالری هوریان، کالیفرنیا
۱۳۷۱ گالری پاریز، رفسنجان
۱۳۸۹ گالری ساربان، تهران
[ویرایش] نمایشگاه‌های گروهی
۱۳۴۶ نمایشگاه هنر مدرن ایرانی، دانشگاه کلمبیا
۱۳۴۹ نمایشگاه "۲۵ سال هنر معاصر ایرانی"، تهران
۱۳۵۳ نمایشگاه یاد بود بازیهای آسیایی، گالری قندریز تهران
۱۳۵۵ نمایشگاه هنر معاصر ایرانی، تهران
۱۳۵۶ نمایشگاه واش آرت، بخش ایرانی، واشنگتن
۱۳۶۲ موزه آسیای شرقی، کالیفرنیا
۱۳۶۷ گالری واگنر، آلمان
۱۳۷۰ تایجان اکسپو، کره جنوبی
۱۳۷۲ نمایشگاه لیلات کالا، دهلی نو
دومین دوسالانه نقاشی تهران
۱۳۷۴ سومین دوسالانه نقاشی تهران
۱۳۷۵ نمایشگاه گروهی در کالیفرنیا
۱۳۷۶ نمایشگاه MK۲ ، پاریس / چهارمین دوسالانه نقاشی، تهران
۱۳۷۷ نمایشگاهی در ساختمان سازمان ملل، نیویورک
۱۳۷۸ اولین دوسالانه طراحی تهران
۱۳۷۹ گالری آزتک، مادرید
۱۳۸۰ نمایشگاه هنر معاصر ایرانی، لندن

گفتگو با پرویز خان کلانتری فشندکی در ادامه مطلب

این مطلب اختصاصی وبلاگ روستای فشندک طالقان است در صورت درج مطلب درسایت دیگر منبع را ذکر کنید.

ادامه نوشته

از دكتر ابريشمي شاگرد دکتر بیژن یوسفی در هفدهمين سمينار فارابي تقدير مي‌شود  

قدر زر زرگر شناسد...

«قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهري» جامعه چشم‌پزشكي كشور هم قدر گوهرهايي مثل دكتر «محمد ابريشمي» را مي‌شناسد و قرار است امروز اين قدرشناسي با اهداي لوح يادبود در يك مراسم ويژه مصداق پيدا كند. از اين فرصت استفاده كرديم و با اين اكولوپلاست كه لبخند يك لحظه چهره‌اش را ترك نمي‌كند و صبر و حوصله‌اش مثال‌زدني است گپ و گفتي داشتيم؛ از كودكي‌اش نقبي زديم به حالا و اين روزهايي كه هفدهمين سمينار فارابي پذيراي جمع چشم‌پزشكان كشور است.

آقاي دكتر! خيلي از همكارانتان فكر مي‌كنند بايد خيلي زودتر از اين روزها به دليل خدماتي كه براي ارتقاي دانش چشم‌پزشكي كشور ارائه كرده‌ايد از شما تقدير مي‌شد. خودتان در اين زمينه چه عقيده‌اي داريد؟

من اين طور فكر نمي‌كنم. به هر حال هر كس در هر حرفه و جايگاهي در حال خدمت به همنوع است. اين لطفي است كه شامل حال من شده و از همكارانم بابت اين موضوع سپاسگزارم.

موافقيد برويم سراغ اين موضوع كه تحصيلات دكتر ابريشمي از چه سالي آغاز شد و چطور پا به عرصه چشم‌پزشكي گذاشت؟

اگر موافق باشيد از كمي پيشتر از آغاز دبستان شروع كنيم! من در اسفند سال 24 در تربت حيدريه متولد شدم. مقطع دبستان و دبيرستان را در زادگاهم و مشهد گذراندم. دوره پزشكي عمومي را در دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي پشت سر گذاشتم. در مدت 2 سال خدمت سربازي در مهمات‌سازي ارتش زير نظر دكتر دولتي بيماري‌‌هاي پوست را فرا گرفتم و در سال 54 دوره رزيدنتي چشم را در بيمارستان شهداي تجريش در خدمت استاد گرانقدر دكتر بيژن يوسفي آغاز كردم. در اين مدت با روابطي كه بخش چشم بيمارستان شهدا با دو مركز چشم در آمريكا از جمله بيمارستان مركزي واشنگتن و جان هاپكينز داشت، رزيدنت‌هاي امريكايي 2 ماه از سال به بيمارستان شهداي تجريش مي‌آمدند. آن زمان رزيدنت‌هاي مشهور امريكايي در رشته اكولوپلاستي از جمله دكتر گوريس و دكتر بازنياك 2 ماه را با ما گذراندند و متقابلاً دكتر يوسفي با قراردادي كه با اين 2 مركز منعقد كرده بود، هر سال يكي از رزيدنت‌هاي ايراني را تحت شرايط خاص براي 6 ماه به يكي از اين مراكز اعزام مي‌كرد.

اين شانس در سال 57 نصيب من شد و بعد از تخصص، از اين فرصت استفاده كردم و با تشويق استادم توانستم دوره تكميلي اكولوپلاستي و چشم‌پزشكي اطفال را در امريكا با موفقيت بگذرانم. در سال 58 به عنوان عضو هيأت علمي در بخش چشم بيمارستان مشغول كار شدم. در سال 60 و بعد از انتقال بخش چشم بيمارستان شهدا به بيمارستان لبافي‌نژاد، خدمتم را در آنجا همراه دكتر سجادي كه آن زمان رئيس بخش بود، ‌آغاز كردم. خوشحالم كه در مدت بيش از 30 سال خدمت، در خدمت دوستان و همكاران خوب بودم و خاطرات خوبي برايم يادگار مانده است.

شما فرصت مقايسه دانشجويان و چشم‌پزشكان ايراني و خارجي را داشته‌ايد. در ترازوي اين مقايسه، كدام كفه سنگين‌تر است؟

ببينيد چشم‌پزشكي ايران هم از نظر علمي و هم از نظر تجهيزات بسيار پيشرفت كرده و هيچ عقب ماندگي در هيچ كدام از رشته‌هاي فوق‌تخصصي چشم وجود ندارد. آن زمان كه ما رزيدنت بوديم، استادانمان اكيداً سفارش مي‌كردند كه با مطالعه و دسترسي به آخرين يافته‌هاي علمي و سعي و تلاش، از دانشجويان و رزيدنت‌هاي امريكايي عقب نمانيم. ما نه تنها عقب نبوديم و نيستيم كه در كارهاي عملي از آنها هم پيشرفته‌تر و موفق‌تر عمل مي‌كرديم.

اخلاق حرفه‌اي چطور؟ آن زمان بيشتر رعايت مي‌شود يا حال؟

در هر 2 دوره خوب بود. من معتقدم پزشك بايد درك كند كه مريض در دنياي ديگري است و او در دنياي ديگري. تا كسي مريض نشده باشد درد واقعي را متوجه نمي‌شود. معتقدم پزشكان بايد بهترين سرويس را به بيمارانشان ارائه كنند و آنها را به آرامش برسانند. اخلاق خوش نتيجه‌بخش است، اما اخلاق ناپسند و عدم رعايت اخلاق حرفه‌اي بالاخره باعث منزوي شدن مي‌شود.

از بحث اخلاق‌گرايي در پزشكي كه بيابيم بيرون مي‌رسيم به اين كه از چه سالي در سمينارهاي فارابي شركت كرديد؟

از سال 54 كه رزيدنت بودم اولين يكشنبه هر ماه در جلسه ماهانه بيمارستان فارابي شركت مي‌كردم. آن سال‌ها از بيمارستان شهداي تجريش همراه ساير همكاران براي شركت در اين نشست‌هاي ماهانه به بيمارستان فارابي مي‌رفتيم. سال‌هاي 56 و 57 دكتر لشگري استادان بنام آمريكايي از جمله دكتر سيمونز در شاخه گلوكوم دكتر مك‌ميل و شبكيه و دكتر بايرد در حوزه پلاستيك چشم به مدت يك هفته براي آموزش دعوت مي‌كرد. اين گردهمايي‌ها هم ارديبهشت تشكيل مي‌شد. اما به هر حال سمينار فارابي هر سال با قدرت‌تر از سال پيش چه از نظر اجرا و چه از نظر بار علمي پيش مي‌رود.

به عقيده شما تكرار مباحث در سمينارها و كنگره‌ها نقطه ضعف محسوب مي‌شود يا نقطه قوت؟

نقطه قوت. من موافق تكرار هستم و هيچ اشكالي ندارد. برخي موارد بايد همواره تكرار شوند. البته اين تكرارها همراه با نوآوري است. راهي كه مي‌رويم روبه عقب نيست، روبه پيشرفت است

مستند زندگی شهید مصطفی میثاقی(بر سکوی افتخار)

سلام علیکم

اخبراْ در تاریخ ۲۲/۴/۱۳۹۱ در شبکه سوم سیما در برنامه بر سکوی افتخار مستندی از شهید مصطفی میثاقی پخش شده است.

این مستند در روستای فشندک ساخته شده است و در آن به زندگی شهید بزرگوار مصطفی میثاقی میپردازد و در آن با پدر و مادر و دوستان آن شهید صحبت شده است.

و در آخر مستند بهمن محجوبی (یاسر) شعر زیبایی را در وصف آن شهید می خواند.

بزودی ویدیو این مستند را در وبلاگ روستای فشندگ قرار می دهیم.

نایب الزیاره شما در مشهد مقدس هستم.

محسن معمولی

 

این مطلب اختصاصی وبلاگ روستای فشندک طالقان است در صورت درج مطلب درسایت دیگر منبع را ذکر کنید.

 

افتخار فشندک در دنیای سینما استاد ناصر محمود کلایه

یکی دیگر از اساطیر فنشندک طالقان استاد  ناصر محمود کلایه بهترین فیلمبردار سینمای ایران می باشد.

در این جا میخواهم گفتگویی را از ناصر عزیز برای شما بگذارم.

ناصر محمود كلايه با انتقاد نسبت به نگاه ممتنعي كه نسبت به مقوله‌ي تصويربرداري درحال حاضر شكل گرفته است، تصريح كرد: هم‌اينك اين مساله جا افتاده است كه وقتي كسي فيلمبرداري مي‌كند، اگر روزي دودقيقه هم بگيرد، همه مي‌گويند شاهكار كرده است؛ درحالي كه وقتي نام ويدئو به ميان مي‌آيد، مي‌گويند بايد روزي 6 الي 7 دقيقه تصويربرداري كرد.

اين فيلمبردار سينما و تلويزيون در گفت‌وگو با خبرنگار سرويس تلويزيون ايسنا، خاطرنشان كرد: شايد بتوان با ويدئو روزي بيش از 6 الي 7 دقيقه هم فيلم گرفت، اما تصاوير كيفيت لازم را نخواهند داشت. گرفتن تصوير درست و باكيفيت در مواردي حتي بسيار دشوارتر از نگاتيو است. درفيلم اگر ديافراگم 7 تا 9 درجه جابه‌جا شود گاه مشكلي ايجاد نمي‌شود، اما در ويدئو اگر ميزان نور تنها سه‌درجه ديافراگم، كم يا زياد شود، به كيفيت تصوير لطمه مي‌خورد.

ناصرمحمود كلايه درادامه تاكيد كرد: اين تصور اشتباه وجود دارد كه با ويدئو مي‌توان 9 تا 10دقيقه هم فيلم مفيد گرفت؛ اما رسيدن به كيفيت مناسب زمان‌بر و گاه دشوار‌تر از دوربين 35 ميلي‌متري است.

فشندک

برای دیدین متن کامل به ادامه مطلب بروید.

این مطلب اختصاصی وبلاگ روستای فشندک طالقان است در صورت درج مطلب درسایت دیگر منبع را ذکر کنید.

ادامه نوشته

افتخار فشندک در دنیا " دکتر بیژن یوسفی"

سلام علیکم

در این جا میخواهم یکی دیگر از اساطیر فشندک را به شما معرفی کنم.

دکتر بیژن یوسفی،  اهل روستای فشندک طالقان و متولد سال ۱۳۱۷ است.پدر او عبدالحمید یوسفی یکی از دندان سازان برجسته در ایران بود .

دکتر بیژن پس از آنکه دوران تحصیلی و دانشگاهی خود را در ایرانبه پایان رساند در اوایل انقلاب برای فراگیری علوم بیشتر به ایالت ویرجینیای آمریکا مهاجرت کرد.

او کسی است که اولین قرینه چشم رادر جهان پیوند زده است از این جهت دکتربیژن افتخار روستای فشندک در دنیای پزشکی محسوب می شود.

او متخصص چشم پزشک در تشخیص و درمان بیماری های چشم است. او توسط انجمن چشم پزشکی آمریکا تایید شده و عضو آکادمی چشم پزشکی آمریکا و کالج آمریکایی جراحان است.

او عضو آرلینگتون کانتی انجمن پزشکی، ویرجینیا انجمن پزشکی و آکادمی چشم پزشکی ویرجینیا است.

فارغ التحصیل از دانشکده پزشکی دانشگاه تهران، دکتر یوسفی به اتمام کارآموزی و آموزش اقامت در بیمارستان مرکز واشنگتن در واشنگتن، دی سی، و کمک هزینه تحصیلی زیر فوق تخصص بیماری ها و جراحی شبکیه در سنت لوئیس دانشگاه پزشکی سنت لوئیس، میسوری. او متعهد به ارائه هر بیمار را با مراقبت های فردی با بالاترین کیفیت و دارای  تخصص 5 ستاره در ایالت ویرجنیا می باشد.

 

این مطلب اختصاصی وبلاگ روستای فشندک طالقان است در صورت درج مطلب درسایت دیگر منبع را ذکر کنید.

برادران امیدوار افتخار روستای فشندک fashandak.blogfa.com

سلام عرض می کنم خدمت تمایمی فشندکی های عزیز

همانطور که مستحضر هستید اولین جهانگردان ایرانی  یعنی برادران امیدوار اهل روستای فشندک طالقان هستند.

به اختصار اطلاعاتی را در مورد این دو برادر فشندکی در اختیار شما قرار می دهم.

درباره سفر 


سال 1333، سال آغاز سفر پرخطر ما دو برادر بود، و اين سفر که ده سال به درازا کشيد در زمانی انجام شد که امکانات سفر، قابل مقايسه، با جهان امروز نبود بيشترين دوران سفرهای ما در شگفت انگيزترين مناطق پنج قاره جهان و در سخت ترين شرايط انجام گرفت ما از مدار قطبی شمال آمريکا و کانادا تا سرزمين آتش که در جنوبی ترين بخش قاره آمريکا قرار دارد را در گذر نه سال زير پا گذاشتيم و در اين مدت، لحظه لحظه های زندگيمان را به ديدن، انديشيدن، و تجربه اندوزی گذرانديم و بيشتر از همه درباره ی نخستين بوميانی که در گذشته دور به آمريکا آمده و در آنجا ماندگار شده بودند به پژوهش پرداختيم از شهرهای کوچک و بزرگ کشورهای دنيا که گذشتيم، در بسياری از کالج ها و دانشکده های مهم، درباره آنچه که در جاجای جهان ديده بوديم، سخنرانی کرديم و فيلمهايی را که با سخت جانی بسيار تهيه کرده بوديم برای آنان به نمايش گذاشتيم و اين چنين بود که صدها مقاله مصور که چکيده ی تحقيقات ما بود در بزرگترين مجلات و روزنامه های کشورهای دنيا به چاپ رسيد و نام ما به عنوان دو جهانگرد ايرانی بر سر زبانها افتاد ما با بيشتر رؤسای جمهور، نخست وزيران، پادشاهان و شخصيت های فرهنگی کشورهای جهان ديدار و با آنان به صحبت نشستيم در پايان اين سفر درازمدت، برادرم عبدالله در کشور شيلی اقامت گزيد و هم اکنون نه تنها سردبيری دو مجله سينمائی و سياحتی را در شهر سانتياگو بر عهده دارد، بلکه او با پايه گذاری يکی از بزرگترين مراکز سينمائی، نام ايران را در آن ديار نيز پرآوازه ساخته است اما من "عيسی" پس از بازگشت در ميهنم ايران عزيز رخت اقامت افکنده و برای هميشه در اينجا خواهم ماند اگرچه انديشه هايم همواره در افق های دوردست و در سرزمين هايی در چرخش است که با نمادهای سحرآسای خود هر لحظه به اميدواران اميدهای تازه ای می بخشند.

نقشه سفر ها

 

fashandak

سخنی چند در خصوص جهانگردان ایرانی


عیسی و عبداله امیدوار، دو برادر پژوهشگر پرشور ایرانی در سال ۱۳۳۳ با همتی پولادین عـزم کردند تا جهان را با تمامی پیچیدگیهایش بکاوند. در آن دوران که امکانات سفر قابل مقایسه با جهان امروز نبود آنها سفر خود را به وسیله دو موتورسیکلت از تهران به سوی مشهد و سپس مشرق زمین آغاز کردند.
در این ماجراجویی منـحصر به فرد در تاریخ ایران بـرادران امـیـدوار از صحراهای سـوزان آفـریقا تاجنـگلهای انبوه آمازون ، در سال ۱۳۳۷ به قطب شمال و زندگی با افراد اسکیمو در دشوارترین شرایط جوی، در سال ۱۳۴۵ در سفر پر حـادثه دیگری ، اولین افراد آسیایی بودند که به اتـفاق گروه علمی کشور شـیلی سفر به ششمین قاره سرسخت جهان ، قطب جنوب راتجربه کردند. همچنین قاره استرالیا و سراسر خشکیهای سیاره ما را در نوردیدند و زندگی با ابتدایی ترین انسانهای خـطرناک مختلف جهان را در سخت ترین شرایط اقلیمی به تحقیق و مطالعه پرداختند.
نخـستین سفر این دو بـرادر ۷ سال به طول انجامید و در سال ۱۳۴٠ به مـیهن بازگشتند. اما بیش از سـه ماه نگذشت که بار دیگر جذابیتهای پر راز و رمز سیاره و شوق آشنایی دوباره با آداب و رسوم ، تفاوت ها و شباهت های فرهنگی اقوام و ملل گوناگون آنان را به سفر بزرگ دیگری رهنمون ساخت.
در این مرحله دوم به وسیله اتومبیل سیتروئن ۲ سیلندر از طریق کویت و عربستان سعودی رهسپار قاره آفریقا شدند و بار دیگر به مدت ۳ سال به جستجو و اکتشاف پرداختند.
حاصل این سفرهای پر مخاطره عکسها، فیلمهای مستند، اشیاء و لوازم مربوط به زندگی قبایل و اقوام گوناگون در این مـوزه بازتاب دهـنده غنا، پیـچیدگی و گـونه گونی فرهـنگهای بشری است که بر عـظـمت و گسـتردگی کار بـرادران امیدوار نیز گواهی می دهد.

 

خانواده امیدوار


در سال حدود 1290 هجری شمسی علی اکبر امیدوار ( پدر عیسی، عبدالله) در حالیکه حدود 20  سال داشت زادگاه خود طالقان را ترک و به تهران عزیمت نمود و پس از گذشت چند ماه یک کارگاه جوراب و تریکو بافی در منطقه سنگلج تهران احداث نمود با شروع کار و افزایش تولید ( حدود 30 نفر مشغول بکار بودند) کارگاه خود را به خیابان بوذر جمهری انتقال داد تولیدات این کارخانه نیز به کشورهایی چون ( افغانستان، پاکستان، هندوستان ) صادر می گردید . در همان fashandak.فشندکزمان
نیز با یکی از همشهریان خود ازدواج نمود و خانه ای در شرق تهران خریداری و سکنی گزید . ثمره این ازدواج نیز 4 پسر به نامهای علی اصغر، موسی، عیسی و عبدالله و 2 دختر بنامهای نصرت و منصوره بود... پس از چند سال زندگی همسر علی اکبر به علت سکته مغزی فلج گردید و پس از سالها تحمل درد و رنج و بیماری در سالهای حدود 1340 و در سن 50 سالگی و همزمان با برگشت سفر 7 ساله ( با موتور سیکلت ) فرزندان ماجراجویش دیده از جهان فرو بست . علی اکبر پدر خانواده نیز چند سال بعد و در سن 82 سالگی به سرای باقی شتافت و مقبره هر دوی آنها در امامزاده عبد الله می باشد .

 

دوران کودکی عیسی امیدوار


عیسی در حدود سالهای ؟ در شرق تهران ( دروازه دولاب قدیم، بازارچه سید ابراهیم) و در خانه اولی پدرشان بدنیا آمد خانه ایی که یاداور دوران کودکی این دو جهانگرد است و هنوز هم با همان ساختار قبلی اش پا برجاست ( حوض کوچک وسط حیاط، آب انبار، آشپزخانه ای که با 8،7 پله در زیرزمین قرار داشت ). عیسی دوران کودکی خود را در آن خانه گذرانید و بسیاری اوقات از بازارچه سید ابراهیم که نزدیک منزلشان بود به دنبال خرید نان ( نانهای سیلوئی که ضخامت زیاد داشت) می رفت . تحصیلات ابتدائی خود را در همان محل و در مدرسه اقبال گذرانید و پس از چند سال با تعییر محل سکونتشان ( چهار راه لشگفشندک.fashandakر، خیابان سی متری )به مدرسه ترقی رفت و در رشته ریاضی تا مقطع دیپلم تحصیل نمود . علی اکبر امیدوار به آینده فرزندانش بسیار علاقمند بود و جهت موفقیت آنها بسیار تلاش می کرد . اما متاسفانه همسرش سالهای آخر بر اثر سکته مغزی فلج گردید و پرستاری از وی و نگهداری فرزندان به عهده نصرت و خواهر و برادران (امیدوار) قرار گرفت. زمانی که عیسی به همراه خانواده اش در منزل اولی شان زندگی می کرد با پول توجیبی که مادرش به او میداد توانست یک دوچرخه 28 هندی بخرد و بیشتر روزها به همراه مادرش به بازار و محل ملک خاتون می رفتند و آنچه مادرش خریداری می نمود با همین دوچرخه تا منزل حمل می کرد که این کار برایش بسیار جالب لذت بخش بود .

 

برادران کوهنورد


موسی برادر بزرگتر عیسی در مدرسه صنعتی آلمانی ها ( مهندسی راه آهن) تحصیل کرده بود و با کمک وی عیسی در سنین نوجوانی برای یکسال کارمند دفتر جریمه راه آهن ( تعمیرات) گردید .در آن جا با جوانی که قهرمان بوکس بود آشنا شد و به پیشنهاد وی به عضویت باشگاه نیرو راستی ( دماوند فعلی ) در آمد . در این باشگاه رشته های مختلف ( بدنسازی، کشتی، بوکس و...) وجود داشت که عیسی باعشق و علاقه زیاد کوهنوردی را انتخاب نمود. عبدالله نیز مانند برادرش چندی بعد عضو هیئت کوهنوردی گردید و قله ها و کوهه فشندک.fashandakای بسیاری را با هم فتح نمودند. صعود به قله های سهند و سبلان، دماوند از جبهه شمالی( دره یخ آر، تخت سلیمان،
 علم کوه از جبهه شمالی و جنوبی)غار ظالمگاه طالقان، زایل در ابهر- از جاهایی بود که آن زمان این دو برادر به همراه دیگر اعضاء باشگاه انجام دادند و چنین سفرهایی انگیزه ومقدمات سفرهای جهانی برادران امیدوار را فراهم نمود .

انگیزه سفر با دوچرخه

درزمانی که عیسی عضو تشکیلات کوهنوردی باشگاه نیرو راستی بود با دو نفر از دوستانش تصمیم گرفتند که از تهران تا اهواز را با دوچرخه رکاب بزنند و چنین هم شد اما در حین سفر زمانی که به اراک رسیدند بین دو دوست آقای امیدوار اختلاف و ناراحتی پیش آمد . در نتیجه آقای امیدوار از ادامه راه منصرف شدند و به تهران برگشتند ، که این بازگشت خود مقدمه ای جهت سفرهای بعدی گردید... عیسی در همان سال در یک مسابقه سرعت و استقامت که مسیر آن از کرج تا تهران بود شرکت کرد و مقام دوم را بدست آورد . مدتی بعد نیز یک مسابقه دوچرخه سواری، سرعت برگزار شد که در بین کلیه شرکت کنندگان نفر چهارم گردید . از دیگر عواملی که باعث ایجاد انگیزه بیشتر برای سفر با دوچرخه گردید دوچرخه سوار فرانسوی " لیونل برانس " فشندک.fashandakبود که قصد داشت با دوچرخه از پاریس به " سایگون " پایتخت ویتنام جنوبی برود و در مسیر راه از تهران گذشت و مورد استقبال بچه های کوهنورد باشگاه قرار گرفت .این دیدار و آشنایی باعث شد عزم عیسی جهت سفر با دوچرخه بیشتر گردد.
سفر عیسی و عبدالله امیدوار با دوچرخه


در سال 1330 ه . ش عیسی امیدوار پا در رکاب با دوچرخه کورسی (26 Pejout ) که آن را خریداری و به جهت سهولت در سفر و راحتی حرکت، دنده دار نمود به سوی کشورهایی چون ترکیه ، سوریه ،عراق حرکت نمود . عیسی سفر خودرا به سمت غرب و شمال غرب ایران شروع و پس از پشت سر گذاشتن شهرهائی چون میانه ، تبریز، خوی ، مرند به مرز بازرگان رفت. مرز بازرگان در آن زمان بسیار کم تردد بود و برای کارکنان گمرک ایران دیدن یک نوجوان تنها و دوچرخه سوار بسیار جالب و باور نکرنی و غیر منتظره بود ( که بخواهد چنین مسافتهایی را با دوچرخه سیر کند). عیسی پس از خداحافظی و تشکر از ماموران گمرک ایران وارد شهر " ارزه الروم " در ترکیه گردید.... در اواخر شهریور ماه در حالیکه بارش برف و باران بسیار زیاد و هوا سرد بود گردنه معروف " سیواس" را تا آنکارا طی کرد. در آن زمان کلیه راههای فشندک.fashandakترکیه شوسه بود به جز راه باریک و آسفالت که آنکارا را به استانبول متصل می نمود. پس از 20 روز سیر و سیاحت در شهر استامبول به سمت جنوب ترکیه سفرش را ادامه داد تا به کشور سوریه رسید . اولین شهری که در سوریه دیدن نمود حلب بود و پس از آن به دمشق رفت .در آنجا با یک تاجر ایرانی آشنا شد و حدود یک هفته مهمان او بود... پس از پشت سر گذاشتن چند شهر سوریه به عراق و شهر بغداد رسید . در بغداد مهمان مدرسه ایرانیان مقیم بغداد گشت پس از زیارت و بازدید از شهرهائی چون کربلا، سامراء ، و نجف و... از طریق مرز خسروی وارد ایران گردید و پس ار طی نمودن مسیر کرمانشاه ، همدان ، قزوین به تهران رسید و مورد استقبال مردم قرار گرفت و سفر 4 ماهه با دوچرخه به پایان رسید . عبدلله نیز در سال 1331 ه . ش پس از گذشت 6 ماه از سفر عیسی به همراه دوستش با دوچرخه از تهران به سمت شمال و خراسان حرکت نمودند و با عبور از حاشیه کنار کویر لوت ، بیرجند ، قائن ، زاهدان به بندرعباس رفتند و سپس به سمت غرب ایران ، همدان ، اراک و.... در نهایت به تهران رسیدند .


موزه برادران امیدوار

موزه برادران امیدوار، نخستين موزه جهانگردی و پژوهشی است که پس از پيیروزی انقالب اسالمی با تلاش و عالقه مندی مسئوالن محترم سازمان ميیراث فرهنگی در هفته جهانگردی، روز پنجم مهرماه سال 1382 ، با  حضور وزیر محترم اداره کل فرهنگ و ارشاد اسالمی و نيیز جمعی از فرهنگ دوستان افتتاح شده است.

بنای اصلی این ساختمان زیبا دوران احمدشاه قاجار  ساخته شده و به عنوان کالسکه خانه سلطنتی برای استفاده  سورچی ها به کارمی رفته است. در سال 1381 تعميیرات  و بازسازی این ساختمان به وسيلة سازمان ميیراث فرهنگی، به منظور ایجاد این موزه انجام گرفته است.

فهرستی از اشیائ موزه

1-آلات و ادوات شکار انسان های بومی، اسکيیمو، آمازون ، افریقا و...

2- ظروف سفاليین از فرهنگ اینکا و...

3- حيیوانات، پرندگان و حشرات تاکسيدرمی شده

4- آلات موسيیقی قبایل بدوی جهان

5- سنگواره ها، فسيیل ها ، مرجان ها و فسيیل جانوران دریایی متعلق به ميیليیون ها سال پيش

6- موزه شامل عکس هایی از تمدن های مختلف است.

fashandak

آدرس موزه :
تهران - خیابان ولی عصر - زعفرانیه - خیابان شهید فلاحی نژاد- مجموعه فرهنگی تاریخی سعد آباد
تلفن:(+9821) 22820319


این مطلب اختصاصی وبلاگ روستای فشندک طالقان است در صورت درج مطلب درسایت دیگر منبع را ذکر کنید.

گفت و گو با پرويز كلانتري

 

ایران درودی یكی از مهمترین نقاشان معاصر ایران است كه سال‌ها تلاش او برای ارتقای هنر نقاشی چیزی نیست كه بتوان به راحتی از آن گذشت. سال‌ها حضور موثر در صحنه هنر از او چهره‌ای ساخته است كه نظراتش در زمینه هنر حتما قابل توجه است. گفت‌وگوی پرویز كلانتری با ایران درودی اما حكایت جالبی است كه پس از چهاردهه تكرار می‌شود.

 

نزدیك به چهل سال قبل، زمانی كه خانم درودی برنامه‌های «شناسایی هنر» تلویزیون را تهیه و اجرا می‌كرد، از پرویز كلانتری، جوان هنرمند آن زمان دعوت كرده بود تا در برنامه‌اش حاضر باشد و حالا پس از این همه سال پرویز كلانتری كه حالا خود از استادان مسلم نقاشی ایران است در روزی كه سرتاسرش گرفتار بود، پذیرفت بخشی از گرفتاری‌ها را بسپارد به همسرش و از كوچه‌پس‌كوچه‌های دولت بیاید به خیابان توانیر و روبه‌روی هنرمندی بنشیند كه پیش از او و با او عمری را در فضای نقاشی ایران قلم زده است.

 

اواخر مصاحبه مشخص شد جناب كلانتری روزنامه‌نگاری را دوست دارد و حتی در فاصله‌ای كه به علتی، وقفه‌ای در گفت‌وگو افتاد به یكی از ما گفت اگر نقاش نمی‌شد آرزو می‌كرد روزنامه‌نگار شود و خانم درودی هم كه، پیشینه سال‌ها روزنامه‌نگاری دارد در ستون هفتگی یكی از دو روزنامه مهم آن زمان و صدالبته برنامه‌های تلویزیونی كه اعلام شد. بنابراین كار ما می‌توانست ساده باشد اما نبود و احتمالا این برمی‌گشت به آنكه مشكلات حوزه هنرهای تجسمی آنقدر زیاد است كه از هر گوشه‌اش كه شروع كنی آنقدر حرف وجود دارد كه دو استاد مسلم كه از همه جوانب آن اطلاع دارند می‌روند به سمتی كه آن حرف‌ها و گلایه‌ها را مطرح كنند اما به هر حال از آن گفت‌وگوی دوستانه، این، آن چیزی است كه می‌توان گفت چكیده آن است.

 

به هر حال نمایشگاه خانم درودی هنوز هم برقرار است. تا 22 خرداد از ساعت 9 صبح تا 5 بعدازظهر و جمعه‌ها هم از ساعت 2تا 5بعدازظهر. این نمایشگاهی است كه بانوی نقاشی ما آرزویش را داشته. تابلوهایش را از فرانسه و خیلی جاها آورده است به سرزمین‌اش تا مردم‌اش آن را ببینند در همان بین در پاسخ این سؤال كه سهم تاثیرپذیری شما از فرهنگ فرانسه در آثارتان چه‌قدر است می‌گوید: «من هم مانند بسیاری از هموطنانم دارای حافظه تاریخی هستم كه بسیار قوی‌تر از مسائل اكتسابی است. گرچه من نقاشی را در فرانسه آموخته‌ام اما در فرهنگ وطنم ریشه دارم. نقاشی در باور من هنریست كه ملیت خلاقش را آشكار می‌كند.

 

من به ملیتی كه در آثارم هویداست، افتخار می‌كنم.» یك‌جا آقای كلانتری وقتی قرار است مصاحبه را تمام كند می‌گوید خانم درودی همیشه و در تمام سال‌ها تعصب همكارانش را داشته و همانجا هم مشخص می‌شود كه آنها نزدیك به چهل سال قبل در یك برنامه تلویزیونی با هم گفت‌وگوكرده بودند. یعنی خانم درودی، پرویز كلانتری را دعوت كرده بود به برنامه‌اش و حالا كه چهل سال بعد است و این دو بزرگ حالا بیشتر از چهل سال تجربه را اضافه كرده‌اند با آنچه داشته‌اند روبه‌روی هم نشسته‌اند تا این گفت‌وگو شكل بگیرد.

سما بابایی- آرش نصیری

پرویز كلانتری:
ایران عزیز، اول از همه به تو تبریك می‌گویم. من تازه از سفر رسیده‌ام و به این خاطر هنوز نمایشگاهت را ندیده‌ام، اما یك‌صدا از دیگران تعریف شنیده‌ام. پیش‌تر از هر چیز باید بگویم كه من با تو آشنایی دیرینه‌ای دارم و فكر می‌كنم با حضور یافتن در این گفت‌وگو ارادت قلبی را به یك همكار قدیمی‌ادا می‌كنم، ترجیحم این است كه، وقتی راجع به “ایران درودی “سخن می‌گویم، به قبیله‌ای كه “درودی”از آن آمده است، نیز اشاره كنم، چرا كه با یك نقاش قدیمی، متعلق به جریان نقاشی معاصر ایران، روبه‌رو هستم.

 

ما صاحب میراث فرهنگی مهمی‌هستیم با عنوان “ نقاشی معاصر ایران”كه مدتی پس از جنگ جهانی دوم شكل گرفت و تجربه‌های نویی در آن پدید آمده، این جریان هم‌اكنون 70 ساله است. درودی یكی از شخصیت‌های مهم این قبیله است، اما در این میان یك نكته مهم دیگر هم وجود دارد و آن این‌كه چرا ما نباید هنوز موزه‌ای داشته باشیم كه آثار هنرمندی چون شما یا سایر هم‌نسلانمان در آن به صورت دایم به نمایش گذاشته شود تا اگر كسی خواست راجع به آثار “درودی” تحقیق كند،منبع موثقی داشته باشد. 

ایران‌درودی: فكر می‌كنم كه، در شرایط كنونی هنر نقاشی، این انتظار بسیار زیادی است. باید نخست توجه كنیم كه عملكرد همین موزه‌ای كه هم‌اكنون وجود دارد، در سال‌های اخیر چگونه بوده و تا چه اندازه در جهت پیشرفت هنر نقاشی و شناساندن هنرمندان معاصر ایران حركت كرده است تا به ضرورت حضور موزه یا موزه‌های دیگر بپردازیم. 

كلانتری: این موزه نیست، بیشتر شبیه گالری‌ای است كه برای مدتی محدود آثار را به نمایش می‌گذارد. در حالی كه موزه در تمام دنیا، تعریف خاص خودش را داشته و كاتالوگ، بروشور، كتاب و غیره دارد. با این اوصاف، موزه هنرهای معاصر تهران اصلا كاركرد یك موزه را ندارد.
درودی: ر هنر نقاشی ما كمبودهای بسیاری وجود دارد كه نبود مكانی دایم برای نمایش آثار، تنها بخش كوچكی از آن است.

كلانتری: با این وجود، قبول داری كه این ضرورت باید وجود داشته باشد و الان وجود ندارد؟


درودی: در شرایطی كه ما از ابتدایی‌ترین حقوق اجتماعی؛ یعنی بیمه برخوردار نیستیم، چگونه می‌توان انتظار داشت كه موزه‌ای برای آثارمان تاسیس شود.

كلانتری: البته بزرگداشت‌ها و تجلیل‌هایی كه در این سال‌ها انجام شده است، نشان داده كه بسیاری از نقاشان معاصر را پذیرفته‌اند.


درودی: اما برای من و تو كه تا كنون چنین اتفاق‌هایی نیفتاده است. این نخستین نمایشگاه رسمی‌ام در وطنم، 33 سال پس از نمایشگاهم در موزه هنرهای زیبای مكزیك است. معتقدم كه چراها و اماها و شاید‌ها را باید فراموش كرد تا بتوان هنر نقاشی را به جامعه شناساند و از كوره‌راه‌ها به مسیر اصلی رسید. این هنرمند است كه تعیین‌كننده ارزش‌ها و شاهراه‌ها است. اوست كه جامعه را به دنبال خود می‌كشاند... مسلما پیشگامان سختی‌های بیشتری را متحمل شده و می‌شوند. تردیدی نیست كه تاریخ ایران را هنرمندان این سرزمین نوشته‌اند. تحسین‌برانگیز است كه با وجود كمبود فرهنگ نقاشی طی قرون، “هنر نو “ كشورمان، فاصله زمانی كوتاهی را طی كرده تا به این مرحله رسیده است، هرچند سهم پیشگامان از دشواری‌ها و تلخ‌كامی‌ها بیشتر بوده است و در مقام یك زن مشكلاتم چند برابر شما مردان بوده است.

كلانتری: این البته درباره نقاشی است، چون مثلا، در ادبیات معاصر، شعرای نامی‌زن بسیار است.


درودی: دقیقا به نوبه خودم دشواری‌هایم به عنوان زن نقاش بیشتر از مردان بوده،چراكه نقاش زن را حتی در جوامع غربی زیاد جدی نمی‌گیرند و در مهم‌ترین موزه‌های دنیا آثار كمتری از هنرمندان زن دیده می‌شود. به عنوان مثال، در تاریخ نقاشی فرانسه تا دوره امپرسیونیست‌ها، نامی‌از هیچ زنی برده نشده است، به خصوص این‌كه اصطلاح زنانه‌بودن برای بیرنگ كردن ارزش آثار زنان هنرمند به كار رفته است. من شكایتی از این بابت ندارم، چرا كه معتقدم هنر جنیسیت ندارد. از طرفی، اگر اثر “سلطه‌ای بودن”، “ از این گونه رستم”یا “طغیان كویر” زنانه است، یكی از مواردی است كه به زن بودنم بیش از همیشه می‌بالم.

كلانتری: درست است، اما شرایط هم به گونه‌ای نیست كه بگویند، ما مثلا “ایران درودی”را به عنوان نقاش نمی‌خواهیم. بگذار مساله را به گونه دیگری مطرح كنم. در حال حاضر، جغرافیای تهران بسیار گسترده است و هر روز شاهد ساخت و سازهای بسیاری هستیم، چرا نباید ضرورت ساخت یك موزه در میان این همه ساختمان‌های ریز و درشت حس شود كه آثار هنرمندانی امثال تو را در آن به نمایش گذارد ؟
 

درودی: اتفاقا به مساله مهمی‌اشاره كردی. در نمایشگاه “جاودانه خلیج فارس” 207 اثرم به نمایش درآمده است كه تعدادی از آنان را از مجموعه‌داران قرض گرفته‌ام. بسیاری از این كارها را از پاریس آورده‌ام، به این خاطر كه باور دارم آثار من متعلق به این سرزمین است و در اینجا است كه هویت پیدا می‌كند.

 

فقط در ایران است كه هویت این آثار و آفریننده‌اش جایگاهی دارند وگرنه اضافه شدن یك نقاش دیگر به هزاران نقاش جهان، مساله من نیست. “جاودانه خلیج فارس “ یا “سلطه‌ای بودن “در هر جایی دیگر جز ایران مفهوم خود را از دست می‌دهد، مشخص می‌كنم مفهومش را از دست می‌دهد نه ارزشش را. آن‌چنان به این اصل معتقدم كه از عرضه آنان در حراج‌ها یا برای فروش به جایی به جز ایران خودداری می‌كنم.

 

این آثار صفحاتی از تاریخ هنر معاصر ایران هستند و نباید پراكنده شوند. امیدوارم زمانی برای آن‌ها جایی ساخته شود. من انسانی آرمانی هستم و آرزو دارم آثارم در ایران باقی بماند، ولی اگر شرایط زندگی‌ام مرا مجبور كند برخلاف آرزویم عمل كنم، به خودم ایراد نخواهم گرفت. هر اتفاق مهم در زمان خودش پیش آمده و خواهد آمد. “زمان” تعیین‌كننده ارزش‌ها و صادق‌ترین داور است.باید امیدوار بود كه جامعه به خاطر نیازهای خود راه درستی را انتخاب كند، كمااین‌كه در زمانی كوتاه آثار هنرمندان ما راهی بازارهای خارج از كشور شده‌اند. وقتی اثر “نفت” من كه “شاملو” آن را رگ‌های زمین، رگ‌های ما خواند، در مطبوعات معتبر دنیا منتشر شد، روز بعد این شهرت جهانی من همچون كارمند عادی تلویزیون دفتر ورودی تلویزیون را امضا كردم و هیچ چیزی در زندگی من عوض نشد.

 

حالا هم، به‌رغم استقبال غیر عادی مردم، انتظاری ندارم. باز هم آثار را به منزل بازخواهم گرداند و چون با قاب‌هایشان جای بیشتری می‌گیرند، آنان را از قاب‌هایشان در خواهم آورد. معتقدم كه سهم ما نقاشان از خوشبختی به خاطر لحظه‌های خلاقیت آنچنان زیبا و باشكوه است كه در ازای آن می‌توان تمامی‌ناكامی‌ها را پذیرفت و به همین دلیل است كه با استحكام بیشتری از همیشه، به پا ایستاده‌ام تا اعلام كنم كه نمایشگاه “جاودانه خلیج فارس” من نقطه عطفی است در معنا دادن به هفتادسال عمرم و این یادگاری است كه برای نسل فردا می‌گذارم و مسوؤلیت نگهداریشان را به آن‌ها می‌سپارم و یادآور می‌شوم حفظ حرمت جامعه در حفظ حرمت هنر و هنرمندانش است. جایی نوشته بودم كه من موزه‌ای می‌خواهم به تعداد قلب‌های انسان‌ها، هنوز به گفته خود باقی هستم. كلانتری نازنین، هنرمندان جوان ما باید از سختی‌های حرفه‌شان بگذرند تا به مغز استخوانشان رخنه كند. اینجا است كه به صلابت و استحكام یك هنرمند می‌رسند.

 

آفرینش ودیعه‌ای است الهی. برای دریافت این هدیه انسان می‌باید درون خود را از نیازها و آرزوها بزداید تا خلاقیت در آینه روحش با تلالو هر چه بیشتر انعكاس پیدا كند. اگر هنرمند، مانند هر انسان دیگری، با مشكلات روزمره زندگی روبه روست، او هم عضوی از جامعه است.تفاوت او در این است كه از مشكلات و خواسته‌های خود فراتر رود. او باید پیش از دیگران، خویشتن خویش را بپذیرد و حرمت ودیعه‌ای كه دریافت می‌كند به جان بخرد. من، به عنوان فرد كوچكی از جامعه‌ام، سپاسگزار مردمانی هستم كه میراث تاریخ پرشكوه ما را به من داده‌اند تا من بتوانم به عنوان یك هنرمند قرن بیست و یكم ادعا كنم كه از وارثین هنر ایران هستم.

كلانتری: اما جوانان ما تجربیات شما را ندارند و مشكلاتشان كماكان بر قوت خود باقی است.
 

درودی: مشكلات آن‌ها چیزی جدا از مشكلات حرفه‌شان نیست، اگر چه امروزه شرایط فعالیت آنان آسان‌تر از نسل ما است. امروز در تهران صد گالری وجود دارد، در حالی كه در دوره‌ای كه ما شروع به كار كردیم، حتی یك گالری هم نبود. به یاد دارم كه تالار فرهنگ را تبدیل به گالری كردم و با پانل‌ها و نورافكن‌هایی دالان‌هایی برای نمایش آثار به وجود آوردم. چیزی به اسم كارت دعوت مرسوم نبود. نقدی در روزنامه‌ها نوشته نمی‌شد. رایانه و اطلاع‌رسانی هم وجود نداشت. اكنون با فشار یك دكمه می‌توان هزاران نفر را از وجود یك نمایشگاه مطلع كرد. این‌ها امكانات قرن ما است كه در اختیار نسل جوان قرار گرفته است. اگر خیلی عجله دارند، این دیگر مشكل آنها است.
شهروند: اشاره به این داشتید كه نگاه عرصه‌های بین‌المللی به آثار ایرانی خوش‌بینانه‌تر شده، پس 
چرا هنوزدر داخل ایران تحول مهمی‌رخ نداده است؟ 

درودی: تصور نمی‌كنید كه اصطلاح بین‌المللی برای شهر دبی قدری مبالغه‌آمیز است ؟ ولی اگر سوال شما را با حذف عرصه‌های بین‌المللی بپذیرم، باید بگویم به طور كلی در تمام دنیا سرمایه‌گذاری برای نقاشی مرسوم است. از طرفی، در این 70 سال گذشته، ما نقاشان حركتی عظیم را شروع كردیم كه جامعه همگام با ما نبوده است.سنت چندهزارساله ما برای سرمایه‌گذاری قالی بوده و هست. غرب به خاطر داشتن فرهنگ نقاشی در این هنر سرمایه‌گذاری كرده است، در حالی كه همان طور كه از ابتدای صحبتمان بارها اشاره كردیم، ما هنوز از داشتن موزه‌ای، برای نمایش دایم آثار هنرمندان برجسته، محرومیم و موزه هنرهای معاصر نیز نمی‌تواند این رسالت را به طور دایم انجام دهد. 

كلانتری: ماموریت موزه هنرهای معاصر زمان ساخت چیز دیگری بود و به همین خاطر در حال حاضر این ضرورت احساس می‌شود جایی وجود داشته باشد كه این آثار 70 ساله در آن به نمایش درآید.

درودی: و تاكید می‌كنم به صورت دایم. 

كلانتری:‌ دقیقا. موزه كار خودش را كرده و می‌كند، اما نیاز به مكان‌های دیگری است كه تا كنون تلاشی در این زمینه صورت نگرفته است.
درودی: شنیده‌ام از سال‌ها پیش تا كنون قرار است بین موزه فرش و موزه هنرهای معاصر “نشنال گالری”ساخته شود كه هنوز بودجه آن تامین نشده و از قرار تامین بودجه آن بر عهده شهرداری است. به همین خاطر سرنوشت آثار بسیاری از هنرمندان، در سال‌های آتی، مشخص نیست.

كلانتری: همان طور كه ما نمی‌دانیم الان آثار ضیاپور كجاست.
 

درودی: البته نمی‌توان این مساله را نادیده گرفت كه این مسایل باید به شكل بخش‌خصوصی مرتفع شود. در طول تاریخ، افراد ثروتمند حامیان هنر بودند. اگر “داوینچی “امكان تجربه و به كارگیری اختراعاتش را می‌داشت، اصلا سرنوشت جهان عوض می‌شد و شاید از سیصد سال پیش ما طیاره و تانك می‌داشتیم. سرمایه‌گذاری در زمینه هنر بسیار سازنده است، چرا كه استقلال مالی هنر اصلی است الزامی ‌و حمایت مادی برای رشد هنر الزامی‌تر. 

كلانتری: بد نیست به این نكته هم اشاره كنیم در هیچ كجای دنیا این گونه فعالیت‌ها در حوزه دولت نیستند. موزه “تیت گالری “كاملا شخصی است یا بسیاری از موزه‌ها توسط هیات‌امنا اداره می‌شود، اما ما ایرانی‌ها همه چیز را دولتی می‌دانیم.


درودی: یكی اینكه زمانی كه پای دولت به این مسایل كشیده می‌شود تبعیض به وجود می‌آید.گرچه برخی از فعالیت‌های غیردولتی هم با این دست مشكلات مواجه هستند و نگاهی صرفا مادی دارند. در گذشته، اكثر نقاشان امپرسیونیست در فقر و تنگدستی زندگی كرده‌اند. در شرایط كنونی دولت باید هنرمندان را به رسمیت بشناسد و كمترین حق انسانی را برایشان قایل شود و برای هنرمند به عنوان یك شهروند شاغل حق بیمه و بازنشستگی قایل شود. 

كلانتری: می‌خواهم حرف شما را اصلاح كنم كه گفتید امپرسیونیست‌ها بعد از مرگشان مشهور شدند این برای گذشته‌ها است. در قرن اخیر، در سراسر اسپانیا، هنرمندان زنده موزه دارند یا “پیكاسو “و “سالوادور دالی “در زمان حیاتشان و حتی بسیاری از هنرمندان جوان در زمان حیاتشان صاحب شهرت، ثروت و موزه می‌شوند، اما در گذشته هنرمندی مانند “ونگوگ “بعد از مرگش مشهور شد. 

اگر “خوان میرو “82 سال عمر نمی‌كرد، اگر پیكاسو 87 سال عمر نمی‌كرد ؟

كلانتری:”تاپیس “چه‌طور در جوانی‌اش به شهرت رسید؟ می‌خواهم بگویم جهان عوض شده و از همان آغاز ارزش هنرمند مثل “اندی وارهول “ شناخته می‌شود. البته این‌ها ریشه‌های فرهنگی دارد. همان طور كه شما اشاره كردید ایرانی‌ها به زمین نگاه می‌كنند و به همین خاطر فرش را دوست دارند، در غرب بیشتر به دیوار نگاه می‌شود به همین خاطر نقاشی را دوست دارند. این تفاوت دو فرهنگ و دو نگاه است كه باعث می‌شود مردم عادی هم در غرب از نقاشی اطلاع داشته باشند. در ایران این اطلاعات در شعر وجود دارد.

 

 در همین 70 سال عمر نقاشی معاصر ما، اكنون با نسل جدیدی روبه‌رو هستیم كه امكانات فوق العاده‌ای دارد و می‌تواند از آن بهره بگیرد. “پرویز تناولی “ می‌گوید: وقتی من آثار جوانان را مشاهده می‌كنم، انرژی می‌گیرم. یك مشكل اساسی در ایران این است كه دولتمردان و همه امور عادی زندگی برخورد سیاسی دارند. انتظار آنها از نقاشی یك چماق سیاسی است و هنوز یاد نگرفته‌اند كه به این هنر به شكل حرفه‌ای نگاه كنند. بالاخره این ضرورت اندك‌اندك حس می‌شود كه این برخوردها به شكل حرفه‌ای صورت گیرد. 

درودی: به هر حال ما نمی‌توانیم كمبود تاریخ فرهنگ هنر نقاشی را، كه از دوران “مانی “ وجود داشته است، نادیده بگیریم. تازه از زمان “كمال‌الملك” است كه نقاشی در ایران به عنوان هنرمطرح می‌شود.
كلانتری: دقیقا، اما در این مدت اتفاقات خوبی رخ داده است. برای مثال، زمانی كه من كتاب‌های درسی را نقاشی می‌كردم، ماموریت داشتم تا از چند گرافیست دعوت به همكاری كنم. آن زمان جوانان فقط نقاشی رنگ روی بوم را می‌دانستند، اما الان جوانان قابلیت‌های بسیاری دارند و تعداد حیرت‌انگیزی جوان داریم كه تصویرگری كتاب می‌كنند. این نشان می‌دهد كه جهان در حال حركت است.

درودی: اتفاقا در بی‌ینال اخیر تهران، كه من به عنوان داور در آن حضور داشتم و تعداد زیادی از هنرجویان در این نمایشگاه شركت كرده بودند، متوجه شدم كه جوانان ما خودآگاه یا ناخودآگاه میراث فرهنگی چندهزار ساله خود را حفظ كرده‌اند با سلیقه و استعداد شگفت‌انگیزی و تاریخ ما بر این نكته صحه می‌گذارد كه ما گهواره هنر و بنیان‌گذار حقوق بشر در جهان هستیم. اما نقاشی هنر نو در كشور ما جوان است و هنرجویان ما در پرورش استعدادهایشان می‌باید آموزش درست ببینند. اگر جوانان ما گذشته و فضایی مانند اسپانیا داشتند، حتما امروز در جهان می‌درخشیدند. ضرورت چیزهایی را به وجود می‌آورد و این را نباید به حساب پیشرفت گذاشت.

 

من در هنر سختگیرم و فكر می‌كنم مهم ترین رسالت ما پیشكسوتان این است كه نمونه صداقت در ارایه آثار باكیفیت باشیم.نسل من كتاب درباره نقاشی و نقاشان نداشت،حتی وقتی در دانشگاه شریف “شناسایی هنر “ تدریس می‌كردم، ناچار به دانشجویان كتاب «جامعه شناسی هنر» «نوشته دكتر» حسین آریان‌پور را توصیه می‌كردم حال آنكه امروز كتاب‌های زیادی با كیفیت و ترجمه‌های خوب داریم یا زمانی كه در مطبوعات فعالیت می‌كردم، تنها یك ستون در هفته به نقاشی اختصاص داشت. اكنون تمام مطبوعات به این هنر توجه خاص دارند. چنین حركت مثبت مطبوعات تنها به خاطر پیشرفت ما در هنر نقاشی نیست، ضرورت زمانه هم هست. 

شهروند: آقای كلانتری شما به جوانانی اشاره كردید كه در این حیطه فعالیت دارند و در عین حال خانم درودی به مردمی‌اشاره كردند كه اندك‌اندك با هنر آشنا شده‌اند و نگرش هنری جامعه زیاد شده است، پس چه‌طور است كه هنوز هنر به سطح زندگی عادی مردم نفوذ نكرده است و هنرمندان با همان مشكلاتی روبه‌رو هستند كه در آغاز داشتند. 

كلانتری: ساختار جامعه هنری ایران بسیار قبیله‌ای است. قبیله نقاشان، شاعران، موسیقی دانان و....، یعنی من كمتر آرشیتكتی می‌شناسم كه دو خط شعر از اخوان ثالث بداند یابرعكس. پس تمام این قبایل در پیله‌های بسته خود نفس می‌كشند. در جهان وضعیت به این‌گونه نیست.اول قرن، سوررئالیسم ابتدا در جمع شاعران متولد شد و بعد به نقاشی سرایت كرد و به هنرهای دیگر؛ چون این داد و ستد فرهنگی میان گروه‌های مختلف هنری وجود دارد، در حالی كه در ایران این‌گونه نیست. همین اواخر مینی‌مالیسم از معماری و نقاشی به ادبیات رسوخ كرد.

 

من اگر بخواهم قراری برای مصاحبه بگذارم، هیچ جایی وجود ندارد. قبلا پاتوق‌هایی بود. در سال‌های خیلی دور، پاتوق هنرمندان جاهایی مثل كافه فردوسی یا كافه نادری بود و در سال‌های میانه، هنرمندان پاتوق‌هایی داشتند مثل كافه پیروز كه بعدها به كافه “پالاس” منتقل شد. الان تنها خانه هنرمندان است كه خیلی جان ندارد ما را كنار هم جمع كند، پس این قبیله‌ها هیچ دادوستد فرهنگی با هم ندارند. می‌خواهم از ایران درودی بپرسم كه شعرا یا نویسندگان به نمایشگاهش آمده‌اند ؟
درودی: تعدادشان زیاد بود، مثل آقای خرمشاهی. در این ازدحام به درستی چهره‌ها را نمی‌دیدم و اسامی‌شان را به خاطر ندارم. 

كلانتری:طبیعی است چون تو را می‌شناسند، تو از قدیمی‌های تلویزیون وسینمایی. در آخر بدم نمی‌آید كه این مساله را یادآوری كنم كه، در سال‌های بسیار دور، «درودی»یك برنامه تلویزیونی داشت كه با من مصاحبه كرد و از همان زمان متوجه شدم كه چه تعصبی در مورد هنرمندان دارد، در حالی كه خیلی‌ها به همدیگر حسودی می‌كردند. سال‌ها بعد هم وقتی “عباس كیارستمی‌”فیلم “طعم گیلاس “را به فستیوال كن می‌برد، هنگام ورود به فرودگاه
“پاریس “هیچ كدام از هموطنان به استقبالش نرفته بودند. حال آن‌كه ایران او را تا كن همراهی كرد. 

درودی: برای هنرمندان كشورم احترام خاصی قایلم. بزرگ‌ترین دسته گل‌ها را برایشان می‌فرستم و از هر فرصتی برای ادای احترام به آن‌ها استفاده می‌كنم. تصویرهنرمند ایرانی و پشتیبانی و حمایت هموطنانش از او برایم بسیار مهم است. در جشنواره كن، رادیو و تلویزیون‌های فرانسه با اعتبار زیادی از آقای “عباس كیارستمی‌” و این‌كه هنوز فیلمش به جشنواره نرسیده است، صحبت می‌كردند. از تاریخ رسیدن او به فرانسه مطلع شدم و برای استقبالش به فرودگاه رفتم. تعجب كردم كه چرا هنرمندان دیگر نیامده‌اند. در آن روز به خصوص، باز رانندگان ترن، در فرانسه، اعتصاب كرده بودند. به همین خاطر، فرودگاه خیلی شلوغ بود.

 

رادیو مرتبا اعلام می‌كرد كه هنوز فیلم منتخب ایران به جشنواره نرسیده است.با دردسر بسیار با او همراه شدم و تایید جای رزرو شده او را گرفتم. در هواپیما ما را خیلی دور از هم نشاندند در فرودگاه‌كن‌بود كه ایشان متوجه این موضوع شدند كه من با پرواز بعدی به پاریس بازخواهم گشت. روز بعد، از تلویزیون شاهد اهدای نخل طلایی به هنرمند ایرانی بودم. پاداشم را دریافت كرده بودم. ناگفته نگذارم كه پوستر نمایشگاه من در موزه از تلفیق تابلوی نفت و چهره‌ام را ایشان ساختند كه شاهكار شگفتی است. 

كلانتری: و خلاصه اینكه هیچ وقت نشنیدم پشت سر همكارانت بدگویی كنی.

درودی: چون همانطور كه گفتم به همه آنها تعصب داردم در نمایشگاه “تناولی “آن‌قدر بلند داد زدم كه “تو آبروی هنر معاصر ایرانی” كه دیگران فكر كردند من از بستگانش هستم.